در جستجوی شادی
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ 

 

 

تابستان بود و احتمالاً هوا گرم

با پدر و مادرش آمده بود پارک مثل من

من کچل بودم و او مو فر فری

دستش را گرفتم و آمد

مهربان تر از تمام آدمهایی که در زندگیم دیده ام

من پشت فرمان نشستم و او کنار دستم

دستهایش را طوری گرفت که انگار او هم یک فرمان توی دستش دارد

آقای دوربین به دست عکسمان را گرفت

مادرم از مادرش پرسید : اسمش چیه ؟

مادرش به مادرم گفت : شادی

کنار هم بودنمان قدر ظهور یک عکس فوری طول کشید

مادرش او را بغل کرد و رفتند

ودیگر هیچ وقت ندیدمش

 

شاید باور نکنید

اما 29 سال می گذرد از آن روز

 

29 سال

گوشه گوشه زندگیم را گشته ام

تا شاید دوباره پیدایش کنم

شادی را

 


کلمات کلیدی: خاطره بازی
 
ضیافت
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ 

 

دوست ندارم به حرفهایشان گوش کنم

ولی انقدر سر و صدا راه انداخته اند

و انقدر بلند بلند می گویند و می خندند

که بخواهی یا نخواهی حرفهایشان را می شنوی

کتاب را می بندم و نگاهشان می کنم

 

 

 

اخطار :

این پست ممکن است حاوی مطالب غیر اخلاقی باشد .

اگر زیر 18 سال هستید یا با من و خودتان رودربایستی دارید

خواندن ادامه مطلب اکیداً توصیه نمی شود .


کلمات کلیدی: داستان
 
una pura formalita
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ 

این پست را دوبار بخون . لطفاً


کلمات کلیدی: داستان
 
جاده مخصوص
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ 

سه سکانس از یک حقیقت در یک روز :

 

 

 


کلمات کلیدی: داستان
 
یک روز مزخرف ابری
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ 


کلمات کلیدی: شعر