روش های تربیتی مامان بد و دایی خوب
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ 

پیش نوشت مسافرکوچولویانه :

آدمهای زمینی وقتی  می خواهند بچه دار شوند شکمشون خیلی گنده می شود

بعد می روند برای بچه ای که توی شکمشون هست یک عالمه لباس و اسباب بازی می خرند

که اسم آن سیسمونی است .

بعد یک جشن می گیرند و  آن سیسمونی را به مهمانها نشان می دهند .

اسم این جشن  ، سیسمونی نشون دهی است

 

*****************************************************************

 

امروز جشن سیسمونی نشون دهی  خواهرم مینو بود .

و چون این جشن  یک مراسم کاملا خانمانه است ، ما توی خانه مینو اینا زندانی شدیم

چون مراسم توی پارکینگ بود ،  تا آمدیم  به خودمان بجنبیم همه راههای فرار  مسدود شده بود .

این را هم بگویم که  از ما استفاده ای شدیدا  ابزاری شد و برای اینکه  ریا نشود

تعریف نمی کنیم  که چقدر میز و صندلی بالا و پایین کردیم

هرچند بعد از رفتن مهمانها و تقسیم غنایم ، تلافی آن کارهای جانفرسا را سرشان در آوردیم

و اندازه مصرف چند ماه ، میوه و سالاد الویه با خودمان غنیمت آوردیم .

اما پست امروز در مورد مینو و بچه توی شکمش نیست .

بلکه در مورد کیامهر است .

کیامهر واقعی

کیامهر ، پسر خواهر دیگرم میناست  .

خیلی وقت بود به نینا قول داده بودم عکس کیامهر رو بذارم تا ببینه

الوعده وفا  این هم تصویر کیامهر حقیقی :

 

 

ادامه مطلب  را بخوانید ....


کلمات کلیدی: طنز
 
مسافر کوچولو و مقوله شیطان
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ 

من یک مسافر کوچولو هستم و تازه به سیاره شما آمده ام .

اعتراف می کنم که شما آدم ها ، موجودات عجیب و غریبی هستید .

چند وقتی  مهمان شما هستم و خاطراتم را برایتان می نویسم ....

 

موریل عزیز !

آدمها  اعتقاد دارند که شیطان یک فرشته است

یک فرشته خیلی بد که آنها را گول می زند

بعد همه کارهای بدشان را می اندازند گردن این شیطان بدبخت

 

 

ادامه مطلب را بخوانید ...

 


کلمات کلیدی: مسافر کوچولو
 
لحظه های عجیب
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ 

توی زندگی آدمها یک لحظاتی هست که حس عجیبی دارند

خوب یا بد هستند ولی خوبی و بدیشان عمومیت دارد

 

مثلا لحظه ای که آدم صاحب فرزند می شود

از آن لحظه های خوب عجیب است

وقتی برای اولین بار موجودی را می بیند

که از وجود خودش ساخته شده  است

بدون شک لحظه عجیب خوبی  رقم می خورد

و این خوبی عمومیت دارد بین همه آدمها

 

یا وقتی عزیزی را از دست می دهد

کسی که دوست دارد و زندگی بدون او برایش سخت است

لحظه ای که جان آن عزیز تمام می شود

و ملافه سفید را می کشند روی سرش از آن لحظه های بد است

لحظه تمام شدن یک آدم با همه خوبی ها و بدی هایش لحظه عجیب بدیست

و این بدی عمومیت دارد بین همه  آدمها

 

اما  توی این پست می خواهم در مورد لحظه های عجیبی حرف بزنم که

شاید فقط برای خودم عجیب باشند

شاید شما هم این لحظه ها را تجربه کرده باشید

ولی هیچ حسی در شما  بوجود نیاورند

و اصلا عجیب هم به نظر نرسند  .

 

ادامه مطلب را بخوانید ...

 

 


کلمات کلیدی: متفرقه
 
آرزو بر جوانان چیز نیست - ورژن شماره 2
ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩ 

نظر به استقبال شما از پست    آرزو بر جوانان چیز نیست   

تصمیم گرفتیم ورژن شماره 2 این پست را نیز بنویسیم .

تصور کنید ده سال بعد در چنین روزی من یک غول  وبلاگی

و جوگیریات پر بازدید کننده ترین وبلاگ دنیا باشد .

 

 

 

 

 

ادامه مطلب را بخوانید ...

 


کلمات کلیدی: طنز
 
قلاده عاطفی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ 

نقطه عطف یک رابطه عاشقانه

لحظه ایست که یک نفر به طرف مقابلش می گوید :

دوستت دارم

 

به تجربه ثابت شده ، کسی که زودتر این جمله را بیان می کند

با اینکار طنابی به گردن خودش انداخته و سر طناب را به دست طرف مقابل سپرده است .

و تا انتهای این رابطه باید دنبال او برود یا حتی بدود

تاکید می کنم  که در اینجا بیشتر دوست داشتن اصلا مهم نیست

اما اول گفتن دوستت دارم خیلی مهم است .

 

پس اگر می خواهید کنترل یک رابطه در دستتان باشد

برای گفتن دوستت دارم

صبور باشید ...

 

پی نوشت :

مصطفی


کلمات کلیدی: وصایا
 
هدیه های جاندار
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩ 

بعضی وقتها آدم دوست دارد بیشتر به دنیا بیاید

بیشتر البته از لحاظ دفعات

مثلا چند بار در سال

که دوستانش را که از جانش عزیز ترند دور خودش گرد کند

و شاد شود .

دیشب یکی از بهترین شبهای عمر من بود

که این روزها

کم از این بهترین شبها  برایم پیش نمی آید .

پس بهتر است بگویم یکی از بهترین جشن های من بود .

 

 

ادامه مطلب را بخوانید ...

 


کلمات کلیدی: مناسبتی
 
شماره 100 - بازی
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ 

صدمین پست جوگیریات

مقارن شد با سی ویکمین سالگرد تولدم

هیچ وقت  پست هایم را خط نمی زنم

شاید لغتی را عوض کنم و غلطی را اصلاح کنم

اما هیچ وقت پستی را خط نمی زنم

چون به اصالت کلمات ایمان دارم

به اینکه یک جمله لازم بوده است تا در آن لحظه زاییده شود

اما پستی که نوشتم بیشتر شبیه یک وصیت نامه شد تا یک پست

آن هم پستی که باید در یک روز خوب و یک مناسبت خوب خوانده شود .

پس حرفهایم را می گذارم توی یک گنجه و برای یک وقت مناسب .

 

محسن خان کرگدن دعوتمان کرده است برای یک بازی

هرچند با حمید موافقم که این بازی چیز تازه ای ندارد

اما دعوت کرگدن رو  نمی شد رد کرد .

 

 

ادامه مطلب را بخوانید  ...


کلمات کلیدی: بازی
 
پرشین بلاگ جان
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ 

آدم  وقتی  می خواهد با یک موجود زنده حرف بزند کارش راحت است

چون آن موجود ، زنده است و جان دارد و می توانی پیش خودت قیافه اش را مجسم کنی

یا حتی اگر با یک موجود ی که زنده نیست حرف می زنی

تصوری از چهره و قیافه و ماهیت او داری .

اما وقتی می خواهی با یک موجود مجازی مثل پرشین بلاگ حرف بزنی

کار آدم خیلی سخت می شود

 

 

ادامه مطلب  را بخوانید ....

 

 


کلمات کلیدی: مناسبتی
 
رزیدنت خس و خاشاک
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ 

امروز مهربان رفته بود  نمایشگاه  رسانه های دیجیتال

و می گفت خیلی نمایشگاه پر باری بوده است

و  ساندویچ هایش خیلی سس داشته است .

بگذریم از اینکه اصولا در کشور تمام دیجیتال ما ، برگزاری چنین نمایشگاهی

محلی از اعراب ندارد

و اصولاٌ  جایی که تویش فقط لپ تاپ و دی وی دی می فروشند

و یک گیم نت بزرگ و مفتکی درست کرده اند

که اسمش نمایشگاه نیست .

اما  اصلا بحث ما در مورد نمایشگاه مذکور نیست .

مهربان می گفت که یک آقای خوش سیمایی دم  در یکی از غرفه ها 

تبلیغ یک بازی وطنی را می کرده است  که مربوط بوده به حوادث انتخابات سال گذشته

و آشوب ها و جنجالها و خونریزی هایی که توسط عوامل فریب خورده استکبار پیش آمد .

پیش خودم خیلی فکر کردم ...

این بازی چطور  ممکن است باشد ؟

 

 

 

 

ادامه مطلب را بخوانید ...


کلمات کلیدی: طنز
 
مسافر کوچولو و مبحث عجیب عادت
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩ 

من یک مسافر کوچولو هستم و تازه به سیاره شما آمده ام .

اعتراف می کنم که شما آدم ها ، موجودات عجیب و غریبی هستید .

چند وقتی  مهمان شما هستم و خاطراتم را برایتان می نویسم ....

 

موریل عزیز !

امروز می خواهم در مورد  یک چیز جالب زمینی ها صحبت کنم که اسمش عادت است .

راستش خودم هنوز به نتیجه نرسیده ام که عادت چیز خوبی است یا بد

فقط می دانم که چیز عجیبی است .

عادت  یک چیز خیلی کلی است  و تعریف آن هم خیلی سخت است .

اما من سعی می کنم طوری توضیحش بدهم که متوجه بشوی .

 

 

ادامه مطلب را بخوانید ...


کلمات کلیدی: مسافر کوچولو
 
حمل بار و توهمات ساعت چهار
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩ 

چشم هایم داشت گرم خواب میشد که احساس کردم صدای پچ پچی از راه پله می آید .

فکر کردم وهم و خیال است

اما پچ پچ بیشتر و بیشتر می شد .

غلتی زدم  و سعی کردم دوباره بخوابم اما صدای پچ پچ بیشتر  و واضح تر می شد

گوشم را تیز کردم تا بشنوم

صدای یک مرد و زن بود که داشتند آرام با هم نجوا می کردند .

 

 

ادامه مطلب را بخوانید ...


کلمات کلیدی: داستان
 
مسافر کوچولو و مورد عجیب شامبول
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ 

من یک مسافر کوچولو هستم و تازه به سیاره شما آمده ام .

اعتراف می کنم که شما آدم ها ، موجودات عجیب و غریبی هستید .

چند وقتی  مهمان شما هستم و خاطراتم را برایتان می نویسم ....

 

موریل عزیز !

آدمهای روی زمین یک چیز خیلی جالبی دارند که اسمش فیلم است

و من خیلی آن را دوست دارم .

اولین باری که فیلم دیدم با کریم بود و در سینما این کار را کردم

و خیلی خوب بود .

یک نفر که اسمش جمشید هاشم پور بود و کله اش مو نداشت

در آن فیلم بازی می کرد و خیلی قوی بود

و همه را می کشت و مردمی که توی تاریکی بودند

و تخمه می خوردند ، خیلی خوشحال می شدند و برای او سوت می زدند .

 

کریم وقتی فهمید که من از فیلم خوشم آمده است

به من قول داد که یک فیلم خوب و اکشن برای من بیاورد .

و من چون سینما نداشتم با هم به جمهوری رفتیم  و یک سینمای خانه ای خریدیم .

 

 

در صورتی که سن شما بالای 18 سال است ، ادامه مطلب را بخوانید ...


کلمات کلیدی: مسافر کوچولو ، طنز
 
مسافر کوچولو و موهبت های دو لبه
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩ 

من یک مسافر کوچولو هستم و تازه به سیاره شما آمده ام .

اعتراف می کنم که شما آدم ها ، موجودات عجیب و غریبی هستید .

چند وقتی  مهمان شما هستم و خاطراتم را برایتان می نویسم ....

 

امروز می خواهم در مورد یک پدیده جالب به اسم فراموشی صحبت کنم .

همانطور که قبلا گفتم  آدمها از لحاظ فیزیکی نواقص زیادی دارند و برای من واقعا عجیب است

که چطور توانسته اند با این همه نقص و ضعف جسمی روی این سیاره زندگی کنند .

 

 

ادامه مطلب را بخوانید ...


کلمات کلیدی: مسافر کوچولو
 
تاواریش ، سیاه پوشیده
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ 

به احترام محسن باقرلو ، این خانه یکروز تعطیل است .

دیوارها را سیاه می کنم

چون تاواریش ، سیاه پوشیده ....

 

 

.


کلمات کلیدی: مناسبتی
 
خنده درمانی از نوع پارانوئیک
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ 

فکرش را بکنید روزی  10 ساعت مشغول کاری هستید که

مثل سوهان روی روحتان کشیده می شود .

فکرش را بکنید رئیستان روزی 10 با را با کفش پاشنه بلند روی مغز و روانتان لی لی بازی کند .

فکرش را بکنید همکاران شما آدمهایی باشند که زورشان می آید جواب سلامتان را بدهند .

فکرش را بکنید تنها دلخوشی زندگی شما یک دنیای مجازی باشد

و خنداندن آدمهای این دنیای مجازی

 

 

 

ادامه مطلب را بخوانید ... 

 

 


کلمات کلیدی: اجتماعی
 
مسافر کوچولو و مقوله بغرنج ورزش
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ 

من یک مسافر کوچولو هستم و تازه به سیاره شما آمده ام .

اعتراف می کنم که شما آدم ها ، موجودات عجیب و غریبی هستید .

چند وقتی  مهمان شما هستم و خاطراتم را برایتان می نویسم ....

 

امشب می خواهم در مورد یک چیز خیلی پیچیده به نام ورزش صحبت کنم .

 

 

ادامه مطلب را بخوانید ....


کلمات کلیدی: مسافر کوچولو ، طنز
 
مسافر کوچولو و روسپیدان شهر کلان
ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩ 

من یک مسافر کوچولو هستم و تازه به سیاره شما آمده ام .

اعتراف می کنم که شما آدم ها ، موجودات عجیب و غریبی هستید .

چند وقتی  مهمان شما هستم و خاطراتم را برایتان می نویسم ....

 

اولین بار توی چهار راه ایران خودرو دیدمش

می گفت  اسمش سوسن خانوم است ... اما دروغ می گفت .

کریم می گفت که او  جیم  است که خیلی حرف بی تربیتی است

و آدم ها وقتی با هم تصادف می کنند به مادر همدیگر می گویند جیم

آقا رضایی می گفت او  رو سپید  است  و راست می گفت

 چون خیلی صورتش سفید بود .

 

 

ادامه مطلب را نخوانید .... خیلی  سیاه   است  .


کلمات کلیدی: مسافر کوچولو
 
مسافر کوچولو و اسطوره های بی جان
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ 

من یک مسافر کوچولو هستم و تازه به سیاره شما آمده ام .

اعتراف می کنم که شما آدم ها ، موجودات عجیب و غریبی هستید .

چند وقتی  مهمان شما هستم و خاطراتم را برایتان می نویسم ....

 

شما آدمها هیچ وقت قدر چیزهایی  که جلوی چشمتان هستند را نمی دانید

اما همینکه از دست می روند یادشان می افتید

و انقدر به به و چه چه می کنید و حسرت می خورید که آن چیزهای از دست رفته

هی بزرگ و بزرگ تر می شوند

و کم کم به افسانه و اسطوره تبدیل می شوند .

بعضی از این چیزها واقعا ارزش اسطوره شدن هم دارند خداییش

ولی قسمت حرص درآر قضیه اینست که مردم  آنها را به خاطر

کارهایی که کرده اند  یا هنر هایی که بلد بوده اند نمی شناسند

آنها را برای این می شناسند که اسطوره شده اند .

 بعضی از این چیزها یا آدمها  چون از بین رفته و مرده اند اسطوره می شوند 

و اصلا اگر زنده می ماندند یا دیر تر می مردند انقدر اسطوره نمی شدند .

 

ادامه مطلب را بخوانید بی زحمت ...


کلمات کلیدی: مسافر کوچولو
 
مسافر کوچولو و مفهوم نسبی زمان
ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩ 

من یک مسافر کوچولو هستم و تازه به سیاره شما آمده ام .

اعتراف می کنم که شما آدم ها ، موجودات عجیب و غریبی هستید .

چند وقتی  مهمان شما هستم و خاطراتم را برایتان می نویسم ....

 

شما آدمها برای اندازه گیری زمان روی  زمین از چیزهایی استفاده می کنید که اسمش

ساعت است .

اما من امشب می خواهم در مورد خود زمان بنویسم نه در مورد ساعت .

چون شما انقدر که به ساعت و قیمت و شکل و قیافه اش اهمیت می دهید

به خود زمان اهمیت نمی دهید .

 

 

به ادامه مطلب توجه کنید ...

 


کلمات کلیدی: مسافر کوچولو
 
مسافر کوچولو و اولین روز مدرسه
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ 

من یک مسافر کوچولو هستم و تازه به سیاره شما آمده ام .

اعتراف می کنم که شما آدم ها ، موجودات عجیب و غریبی هستید .

چند وقتی  مهمان شما هستم و خاطراتم را برایتان می نویسم ....

 

امروز صبح که رفتم توی خیابون، خیابون ها خیلی شلوغ شده بود و ترافیک هم شدید بود

از کریم که توی چهارراه ایران خودرو روزنامه می فروشد و خیلی فقیر است پرسیدم :

چرا انقدر خیابان ها شلوغ است ؟

و کریم گفت : چون امروز اولین روزی است که مدرسه ها باز شده است .

البته کریم انقدر سر چهار راه ،دود ماشین خورده است فکر کنم کمی خنگ شده است .

چون بچه ها که رانندگی بلد نیستند و ماشین هایشان کوچولو است .

بنابراین تصمیم گرفتم بفهمم که دلیل این همه شلوغی چی است ؟

و اصلا مدرسه یعنی چه ؟

 

ادامه مطلب را بخوانید ....


کلمات کلیدی: مسافر کوچولو ، طنز
 
مسافر کوچولو و یک عروسی ایرانی
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ 

من یک مسافر کوچولو هستم و تازه به سیاره شما آمده ام .

اعتراف می کنم که شما آدم ها ، موجودات عجیب و غریبی هستید .

چند وقتی  مهمان شما هستم و خاطراتم را برایتان می نویسم ....

 

الان که دارم می نویسم سعید و نیلوفر توی اتاق خواب ، روی تخت خوابیده اند

و احتمالاً با هم وصلت کرده اند .

شاید هم نکرده باشند چون طفلکی ها خیلی خسته بودند  .

سعید اسم دوست من است که تازه با او توی پارک دوست شده ام

و داشت توی پارک گریه می کرد چون می خواست با نیلوفر عروسی بکند و پول نداشت

و من به او پول دادم و خیلی خوشحال شد و امروز که با نیلوفر عروسی کرد

من هم ساقپوش او بودم .

 

ادامه مطلب  را بخوانید ...


کلمات کلیدی: طنز