تو مو می بینی و ممو - پیچش مو
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ 

حتماً    تا به حال برای آینده خودتان نقشه ای کشیده اید لابد ؟

لابد تا به حال برای فرار از مشکلات زندگیتان  یک طرح و برنامه ای ریخته اید حتماً ؟

فرق من و شما - آدم های معمولی با آدمهای بزرگ در این است که

ما برنامه هایمان نهایتاً یک هدف کوچولوی جزقلی دارد

اما آدمهای بزرگ برنامه هایشان یک عالمه اهداف گنده دارد ...

 

 

ادامه مطلب را بخوانید ...


کلمات کلیدی: طنز
 
از نوع خرکی
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩ 

فکرش را بکنید

یکروز صبح که خواب مانده اید و نسبتاً دیرتان شده است

توی ترافیک در حال  خودتان هستید و دارید آدمهای دور و برتان  را تحلیل ذهنی می کنید که یکهو :

 

 

ادامه مطلب را بخوانید ...


کلمات کلیدی:
 
ای اهتزاز سبز ، بدان دوست دارمت
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ 

وقتی باد  رنگهایت را به اهتزاز در می آورد

براستی چه فرقی می کند که

شیر و خورشید باشی  یا لا اله الا الله ؟

 

 

وقتی سرودت طنین می اندازد

چه فرقی می کند که

ای ایران  باشد یا سرزد از افق ؟

من با دیدن بعضی عکسها  گریه ام می گیرد

و به همین ته مانده تمدن به یغما نرفته

و به همین اندک دلیری به خون ننشسته

افتخار می کنم ...

 

 


کلمات کلیدی:
 
دیگی که واسه من نجوشه ...
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩ 

اگر می خواهید از مضمون این پست مطلع شوید اول اینجا را بخوانید .

 


کلمات کلیدی:
 
رونمایی از ببعی
ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ 

وقتی کیامهر بدنیا آمد واقعاً زشت بود

ولی ما آنقدر دوستش داشتیم که متوجه نمی شدیم

ببعی نسبت به نوزادی کیامهر انصافاً خوشگل تر است

و حس واقعاً جالبی دارد برای اولین بار دیدن یک آدمی که قرار است

بزرگ شدنش

رشد کردنش

مرد شدنش

زن گرفتنش

و حتی شاید بچه دار شدنش را ببینید .

امیدوارم یک روز خودش بیاید و اینجا را ببیند و بخواند .

 

مامان ببعی وقتی بدنیا آمد من چهار سالم بود

اما یادم هست رفتم بالای سرش و بلند گفتم  چرا این بچه چشمهایش چپ است ؟

مادرم مرا نیشگون گرفت و ساکتم کرد آنروز

اما چشمهای ببعی چپ نیستند

در تمام دو ساعتی که کنارش بودیم یکبار هم گریه نکرد

صورتش قرمز و چشمهایش بادامیست

شبیه سرخپوستهاست یه کم

شاید باید یک اسم سرخپوستی هم برایش بگذاریم

مثلا  ببعی لگد زن

یه کم هم شبیه اسکیموهاست

نانوک هم بد اسمی نیست .

 

من حتی جرات نداشتم او را بغل بگیرم و به او دست بزنم از بس که کوچک بود

تمام امروز داشتم به این فکر می کردم که

بابا شدن چه حس قشنگ ترسناکیست  ...

 

 

پی نوشت :

به نظر شما کدام آدم عاقلی

اسم بیمارستان تخصصی زنان و زایمان را می گذارد میرزا کوچک خان ؟


کلمات کلیدی:
 
خوش اومدی ببعی کوچولو
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩ 

دایی شدم ...

امروز صبح  یک کودک پا به این دنیا گذاشت

و من مطمئنم  تولد هر بچه ای برای دنیا

یک فرصت تازه است .

یک شانس جدید برای بهتر شدن

امیدوارم  با به دنیا اومدنت دنیا رو قشنگ تر کنی بچه جان  ...

 

پی نوشت :

بچه ای که عید قربان بدنیا میاد اسمش رو چی باید گذاشت ؟

قربون ؟ ابراهیم ؟ اسماعیل ؟

تا وقتی  اسم  براش بذارن من ببعی صداش می کنم  .


کلمات کلیدی:
 
ظلم بالسویه عین عدالت است
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ 

امروز توی شرکت چنان غوغایی بود که انگار روز محشر شده است

شاید دلیل این همه اعتراض و همهمه را باور نکنید

به همه ما پاداش داده بودند .

 

 

 

 

 

ادامه مطلب را بخوانید ...


کلمات کلیدی:
 
همه آدمها بالقوه قاتلند ...
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩ 

ر وزهای اول خیلی مواظب بودم که مهربان چیزی نفهمد .

رفت و آمدش  خیلی محدود بود

یک جوری با هم رفتار می کردیم که انگار همدیگر را ندیده ایم

طوری نگاهت می کرد که انگار وجود نداری

انگار ترسی از یک مرد تنها توی یک خانه تنها ندارد

و من همه نگرانیم از این بود که مهربان بفهمد و او را ببیند

ترس که نه کابوس بود

اگر مهربان می فهمید دیوانه می شد ...

بدی  آدمها همین است

زود عادت می کنند متاسفانه

به چیزهای خوب و چیزهای بد زود عادت می کنند متاسفانه

و چند بار که تکرار شود آن چیز یا آن کار

مثل روز اول بد و وحشتناک یا خوب لذت بخش نیستند .

 

 

 ادامه مطلب را بخوانید ...

دوستانی که موفق به خواندن ادامه مطلب نشدند  اینجا کلیک کنند .


کلمات کلیدی:
 
یک عشقولانه زن و شوهری
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ 

وقتی اسم عشق به گوش آدم می رسد

یاد پسر  جوانی می افتیم که دارد روی درخت ، عکس قلب می کشد

یا دختری که لبهایش را قرمز کرده و از گوشه پنجره خیابان را دید می زند

یا پسر و دختری که دست هم را گرفته اند  و زیر باران  دارند توی گوش هم پچ پچ می کنند .

وقتی از یک پیرمرد  درباره  عشق می پرسید  ...

از خواستگاریش می گوید

از شیطنت های نامزد بازیش می گوید

از کتک خوردن از برادر زنش می گوید

وقتی از یک پیرزن در مورد عشق می پرسید ...

از خجالت مردش می گوید که سرخ می شده وقت خواستگاری

جسور بوده دوره نامزدی

مرد بوده وقت کتک خوردن از برادرش 

 

وقتی اسم عشق به گوش آدم می رسد

یاد مجنون می افتیم که به عشق لیلی آواره بیابان شد

به یاد فرهاد که با خیال شیرین کوه را کند

و ...

اما این ظاهر عشق است

و قشنگ هم هست

اما تمام  می شود با بععععله عروس خانوم  سر سفره عقد

با هلهله میهمانها شب عروسی پشت در سقف مشترک

با اولین روز سر کار رفتن مرد عصبانی

با اولین پلوی شفته عروس آفتاب مهتاب ندیده

 

اما بعضی عشق ها اینطوری تمام نمی شوند ...

ظاهرشان عوض می شود

از تک و تا می افتند اما از بین نمی روند

عوض می شوند

اما تمام ؟

نه

 

ادامه مطلب را بخوانید ...


کلمات کلیدی:
 
مهارت هایی که نیاموختم
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ 

هر آدمی توی زندگی یک سری مهارتهایی را باید بیاموزد .

بعضی از این مهارتها در عین سادگی  خیلی اساسی و کاربردی هستند .

مثلا من تا کلاس دوم بلد نبودم  بند کفشم را ببندم  و هر روز صبح  مادرم این کار را برایم می کرد .

یکروز توی مدرسه بند کفشم باز شد و چون بستنش را بلد نبودم 

تا رسیدن به خانه ده بار زمین خوردم .

 

بعضی مهارتهای خیلی لازم و خیلی اساسی را هنوز که هنوزه یاد نگرفته ام 

یا خوب یاد نگرفته ام  .

یکی از این مهارتها گرفتن  حق است .

 

 

ادامه مطلب را بخوانید ...


کلمات کلیدی:
 
نشانه هایی برای رسیدن
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ 

سلام ...

 

 

ادامه مطلب را ببینید ...


کلمات کلیدی:
 
فرفره های غول پیکر منجیل و غسل باران در انزلی
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ 

 

 


کلمات کلیدی:
 
خدا کنه دوباره بارون بیاد ...
ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ 

رانندگی توی ترافیک واقعا اعصاب می خواهد .

همیشه سعی می کنم از راهی بروم و بیایم که کمترین ترافیک را دارد

حتی اگر راه طولانی تری باشد  ...

حالا فکر کنید که یک شب پاییزی  که خسته هستید و چشمهایتان دو دو می زند برای خواب

و یک مسیر خلوت و  البته طولانی تر را برای رفتن به خانه انتخاب کرده اید

می بینید که یک چهارشنبه بازاری از آسمان افتاده پایین

و ترافیکی درست کرده که بدتر از ترافیکی است که از آن فرار کرده اید ...

 

 

 

 

ادامه مطلب را بخوانید ...


کلمات کلیدی: دل نوشت
 
لوایح اتاق گفتمان
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ 

ز ندگی خود را برنامه ریزی کنید ...

نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای  این حرف را زد ؟

پارسال  بود به گمانم  .

با مهربان رفتیم توی اتاق گفتمان *  و دو دو تا چهار تا کردیم

که مشکل زندگی ما از کجاست ؟

چرا با وجود اینکه کرایه خانه نداریم  و  اهل بریز و بپاش هم نیستیم

هیچ وقت دخل و خرجمان با هم جور نمی شود ؟

ما که نه تفریح و مسافرت آنچنانی می کنیم (می رویم )

نه بچه داریم که خرج مدرسه و  لباس و پوشاک و اسباب بازی بدهیم

نه اهل مهمانی دادن و  مهمانی رفتن هستیم (سال پیش البته )

چرا آخر هر ماه ، موقع دیدن فیش حقوقی

به جای خوشحالی  ، باید دو دستی بزنیم توی سرمان که این ماه را چه کنیم ؟

نشستیم و یکی دو ساعتی بحث تخصصی نمودیم و فهمیدیم که مشکل از کجاست .

ما برنامه ریزی نداشتیم .

بنابراین مهربان رفت و کاغذ و قلم آورد وخیلی دقیق و اصولی یک برنامه پدر مادر دار

در حد بودجه دولت ریختیم .

 

 

 

* خانه ما سه اتاق دارد :

1- اتاق خواب   2- اتاق کامپیوتر

 3- اتاق گفتمان :اتاق بلا استفاده ای که فقط برای بحث دو نفره از آن استفاده می شود .

 

ادامه مطلب را بخوانید ...


کلمات کلیدی:
 
کیامهر - 31 - کرج
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩ 

این دنیای مجازی پدیده حیرت آوریست به واقع

چند روزیست شدیدا فکرم را مشغول خودش کرده است  .

فکرش را بکنید

هزاران آدم مختلف

که سن و سالشان با هم فرق می کند

شبیه هم نیستند

مثل هم فکر نمی کنند

و ممکن است فرسنگ ها از هم فاصله داشته باشند

به مدد این دنیای مجازی

تمام این محدودیت های زمانی و مکانی را بشکنند و یکدیگر را بشناسند .

 

 

ادامه مطلب را بخوانید ...

 


کلمات کلیدی: دل نوشت
 
زنگ ها برای چه کسی به صدا در می آیند ؟
ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩ 

حادثه تلخی بود ...

ومی توانست تلخ تر باشد اگر زبانم لال بلایی سر کسی می آمد .

پنجشنبه  22 مهر 1389 بچه ها همگی مهمان جشن تولد من بودند

و ساعت  3  صبح  بعد از کلی خنده و خوشی از هم جدا شدیم .

تا روز شنبه  بی خبر بودم از اتفاقی که افتاده و وقتی محسن خبرم کرد

شوکه شدم .

با اینکه موقع خداحافظی 4 تا ماشین بودند و  11 نفر

یعنی توی هر ماشین به طور متوسط  5/2 آدم جا می شد

موقع تصادف 7 نفر توی یک ماشین بودند .

اگر ماشین را می دیدید ،تایید می کردید که چقدر خدا دوستمان داشته

که همگی سالم از این حادثه جان به در بردند .

قرار نبود چیزی گفته و نوشته شود

ولی بعد از این  پست  محبوب و این پست  ایرن

و البته این پست و این پست  کرگدن فکر می کنم جز خواجه حافظ شیرازی

دیگر  کسی نمانده که بی خبر مانده باشد .

این پست را تقدیم می کنم به این هفت نفر :

عباس   - محسن – ایرن – محبوب – ابی – حامد  و  وحید

که در آن شب لعنتی با ملک الموت عکس یادگاری گرفتند 

و سالم برگشتند ا لحمد الله ...

 

 

ادامه مطلب طولانیست و ممکن است حوصله تان  سر برود ...


کلمات کلیدی: طنز