خداحافظ پرشین بلاگ جان
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ 

اگر یادتان باشد اینجا ما سنگهایمان را با پرشین بلاگ واکندیم .

تقریباً دو ماه پیش بود .

این چند روز پرشین بلاگ انقدر اذیت کرد که عطایش را به لقایش بخشیدیم  .

این خانه را با وجود اینکه بسیار دوست دارم رها می کنم

19 ماه مهمان این خانه بودم

نزدیک به 72000 بار بازدید دارد  

و بیش از 14000 کامنت که هر کدامشان یک دنیا خاطره دارند .

دل کندن از جایی که دوستش دارید خیلی سخت است

اما خانه ای که دارد ویران می شود جای زندگی نیست .

از این به بعد اینجا می نویسم :

www.javgiriattt.blogsky.


کلمات کلیدی:
 
تولد بازی
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ 

ر وز تولد آدم یک روز بزرگ است ...

این را حتی آدمهایی که اینروز را دوست ندارند هم قبول دارند .

طی 48 ساعت گذشته 1۴٠  نفر از دوستان که اکثراً وبلاگ نویس هستند

در این بازی شرکت کردند تا یک مرجع داشته باشیم از روز تولد ها

اگر دوست دارید روز تولد دوستان وبلاگی خود را بدانید

و با تبریک گفتن تولدش ، او را خوشحال کنید

ادامه مطلب را بخوانید ...


کلمات کلیدی:
 
اعلانیه
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ 

همین امشب این پست اکران می شود ...

لطفاً صبور باشید


کلمات کلیدی:
 
بلاگستان را دوست دارم
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩ 

من بلاگستان را دوست دارم

حتی با وجود بدی هایش و حتی آدم بدهایش

انقدر آدم خوب و قشنگ دارد که با خیال راحت بگویم :

من بلاگستان را دوست دارم  .

امروز  - 16 آذر – یکروز خیلی خوب بود .

این را نه برای کامنتها و بازدیدهایی که رکورد جوگیریات را زدند می گویم

این را می گویم به خاطر دوستانی که آمدند و  شرکت کردند توی این بازی

دوستانی که خیلی هایشان را اولین بار بود می دیدم .

   

ادامه مطلب را بخوانید ...


کلمات کلیدی:
 
تولدت مبارک دوستم
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ 

برای یک دوست خیلی ارزشمند است  که روز تولدش را به یاد  داشته باشیم .

من دوست دارم روز تولد همه دوستانم را بدانم

و یک روز قبل ، تولدشان را تبریک بگویم  .

 

 

 ادامه مطلب را بخوانید ...


کلمات کلیدی:
 
نارسیزم
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ 

بچه که بودیم

روز اول عید که نونوار می شدیم و با کفش و لباس نو می رفتیم بیرون

احساس می کردم همه دارند نگاهم می کنند .

هنوز هم همینطور است

وقتی از آرایشگاه بیرون می آیم  ...

 

اصولاً ما آدمها یک استعداد عجیبی داریم در اینکه

یک وقت هایی خودمان را مرکز دنیا ببینیم

و فکر کنیم همه دارند نگاهمان می کنند .

اسمش فکر کنم خود شیفتگی باشد

و اصلا هم چیز بدی نیست

و اصلا لازم هم هست که آدم کمی شیفته خودش باشد .

اما گاهی یک وقتهایی این خود شیفتگی مفرط می شود و حاد

آدم خودش را خیلی  می پندارد

و این خطرناک است .

خطرناک است که انتظار داشته باشیم دیگران هم

همانطور بیخودکی که ما شیفته خودمان هستیم باید شیفته ما باشند .

 

پی نوشت 1 :

یکی دو روز است که

تصورات شیرین مان از مجازستان و آدمهای  معصومش انگولکی شده است

یکجور پارانویا شده که داریم به سایه خودمان هم شک می کنیم .

 

پی نوشت 2 :

دوشنبه  شب حال و هوای اینجا عوض می شود  با یک تولد

یک اتفاق خوب در پیش است ...


کلمات کلیدی:
 
شاهکاری روی سن
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩ 

سال 1943 - پاریس

یک نویسنده ناشناس  پرتغالی پنج  سال پیش کشورش را ترک کرده

و آمده بود تا کتابی بنویسد که جهان را شگفت زده کند .

اما عاشق یک دختر فرانسوی زیبای مو طلایی شد

و آنقدر مسخ سنگفرش  خیابان ها

محو مناظر بی بدیل شهر هنر و موسیقی

غرق در شکوه رودخانه سن

مست شراب های بی نظیر چند ساله

و دیوانه غذاهای بهترین رستوران های شهر  شد

که فراموش کرد برای چه کاری به این شهر آمده است .

 

ادامه مطلب را بخوانید ...


کلمات کلیدی: داستان
 
نقش بر باد
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩ 

سالها پیش فیلم بودای کوچک را دیدم .

آنروزها موسسه رسانه های تصویری ، تازه  تاسیس شده بود .

آن وقتها نه اینترنت وجود داشت نه زیر نویس نه سی دی و دی وی دی  

فیلمهای موسسه رسانه های تصویری  معمولا ایرانی بودند

و اگر کمدی بود اکبر عبدی و خمسه

واگر  اکشن بود فرامرز قریبیان و جمشید هاشم پور بازیگرش بودند .

کسی معمولاً میلی به دیدن این  فیلم ها نداشت

یکجور دوره گذار بود

یکجور فرهنگی کردن و ترغیب مردم برای تماشای فیلمهای غیر ممنوع

تک و توک فیلمهای خارجی هم وجود داشت که دوبله شده بودند

و چون می بایست صحنه های غیر اخلاقی نداشته باشند

(چیزی که در فیلم های هالیوودی معمولاً  وجود دارد )

اکثراً آثار  مستقل سینمای  جهان بودند .

آنروزها درک من از سینمای جهان  فقط بر می گشت به مطالعه مجلات سینمایی

چرا که امکان دیدن فیلمها خیلی کم  پیدا می شد

و دیدن فیلمی از برناردو برتولوچی  برایم دنیایی ارزش داشت .

 

 

ادامه مطلب را بخوانید ...


کلمات کلیدی:
 
اعدام عشق؟
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ 

گرفتن جان یک انسان گناهی نابخشودنیست

و هیچ دلیل و منطقی نمی تواند قتل را توجیه کند .

اما عشق اگر به مرحله جنون برسد  ...

 

پرونده شهلا جاهد سالهای سال نقل محفل روزنامه ها و مجلات زرد بود

فرضیه های مختلفی هم مطرح شد

که این زن اصلاً قاتل نبوده و به خاطر عشق و علاقه به ناصر محمد خانی

مسئولیت این قتل را به عهده گرفته است .

و فرضیه دوم اینکه آنقدر عاشق بوده که از فرط حسادت و عشق مرتکب این جنایت شده است .

به شخصه فرضیه اول را بعید می دونم

یک حسی هم به من می گوید این ناصر خان  

علاوه بر خیانتی که در حق همسرش کرده و بطور غیر مستقیم در بروز این اتفاق دخیل است

بسیار محتمل است که بطور تلویحی و کاملاً  ارادی

چراغ سبز کشتن همسرش را به این معشوقه دیوانه حسود داده باشد .

 

به نقل از یک خبر نه چندان موثق  :

امروز صبح شهلا جاهد  اعدام شد .

و افسوس که حقیقت این ماجرا  هم مثل خیلی از حوادث ، نامعلوم ماند و دفن شد .

براستی  مقصر این ماجرا کیست ؟

مرد خیانتکار ؟

معشوقه دیوانه ؟

یا عشق ؟

 

 

 

پی نوشت 1:

مکالمات پدر- پسری 6

 

 


کلمات کلیدی:
 
یک تحلیل نسبتا آماری
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ 

وقتی که به یک وبلاگ سر می زنیم شناختن نویسنده معمولاً برای ما مهمه

اینکه این شخص کیه ؟

چه کاره است و چند سال داره ؟

و البته اینکه مرده یا زن ؟

شاید قبول داشته باشید که جنسیت نویسنده وبلاگ

عامل مهمی در تاثیر گذاری مطالب اون وبلاگه

توی این پست دوست دارم به عنوان کسی که وبلاگ داره

یک تحلیل آماری از جنسیت مخاطبان جوگیریات  داشته باشم

این تحلیل رو برای چند تا وبلاگ نویس دیگه هم انجام دادم ...

 

 

ادامه مطلب رو بخونید ...


کلمات کلیدی:
 
عمر گران می گذرد ...
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩ 

صبح ها اولین کاری که بعد از رسیدن به شرکت می کنم

 

چوبخط زدن روی تقویم دسکتاپ کامپیوتر است .

اینکار برایم عادت شده است .

حس خوبی هم دارد ...

چون احساس می کنی که

یکروز به استراحت جمعه  

یکروز به آخر ماه و دریافت حقوق

یکروز به آخر سال و تعطیلات عید

نزدیک تر شده ای ...

امروز که داشتم  هشتمین روز آذر را خط می زدم 

به این فکر کردم که چرا اینروزها انقدر سریع مثل برق و باد می آیند و می روند ؟

انگار همین دیروز بود که داشتم روزهای فروردین را چوبخط می زدم

نمی دانم شاید این نشانه ای است  که  بفهمم

افتاده ایم توی سرازیری عمر  ...

 

 

پی نوشت 1 :

مکالمات پدر – پسری  هر روز با یک پست جدید

پی نوشت 2 :

سهبا  هم از پدر بزرگ می گوید ...

پی نوشت 3 :

الهه  با این پست از  سفر برگشت  .

 

 


کلمات کلیدی:
 
دستان پیرمرد روز مبادا
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ 

متولد  یکی از روستاهای طالقان  است .

سال 1299 هجری شمسی - یعنی 91 ساله

سواد ندارد

دارای 9 فرزند ( 3 تا از بچه ها در کودکی مردند )

16 نوه و  5 نتیجه

در جوانی به عنوان کارگر در شالیزارهای شهسوار  کار می کند

بعد از ازدواج به تهران  می آید

مدتی  دستفروشی و کارگری می کند

تا اینکه به استخدام شیر پاستوریزه سابق (پگاه فعلی ) در می آید

و هم اکنون سالهاست که از بازنشسته شدنش می گذرد

اما بازنشسته نیست

با اینکه چشمش خوب نمی بیند و کاری هم از دست دکترها بر نمی آید

مثل یک جوان از درختهای  سیب باغش بالا می رود

هنوز هم  خودش باغش را آبیاری می کند

و  در مخیله شما نمی گنجد آبیاری  شبانه چقدر سخت است .

کاری که برای یک جوان سالم و قبراق هم نفس درآر است و جانفرسا

چه برسد به پیرمرد 91 ساله با چشم کم سو

هیچ وقت کلاهش را بر  نمی دارد

او  از دوره و زمانه آدمهایی است که بی کلاهی برایشان عار بوده

او رضا شاه را دیده

جنگ جهانی دوم سرباز بوده است .

محمد رضا شاه را دیده

ورود متفقین به ایران  و سالهای قحطی و بیماری را خوب به یاد دارد .

او چندین و چند شاه و چندین و چند جنگ  را به چشم دیده و یک دنیا خاطره دارد برای گفتن

 نام این پیرمرد حاجی عبدالله است

پدر بزرگ من  ... 

 

 ادامه مطلب را بخوانید ...

 


کلمات کلیدی: خاطره بازی
 
دنیای غریب خواب ...
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ 

خواب دنیای عجیبی دارد انصافاً 

شاید اصلا بشود چند پست درباره اش نوشت .

یا حتی یک کتاب

می شود در مورد عادت های خواب نوشت

یا در مورد خواب های بد و خوب نوشت

می شود در مورد تعبیر خواب نوشت

می شود در مورد شباهتش به مرگ و زندگی نوشت .

در کل خواب دنیای عجیبی دارد

و بعضی ها از شنیدن این واقعیت که ما یک سوم عمر عزیزمان را در خواب بسر می بریم

شوکه می شوند و حسرت می خورند .

ولی من اصلا موافق نیستم

من خواب را دوست دارم و خیلی اوقات  به بیداری ترجیحش می دهم .

 

 

ادامه مطلب را بخوانید ...

 


کلمات کلیدی:
 
یه رفیق قدیمی ...
ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩ 

پانزده سال پیش برای اولین بار دیدمش

یک روز تابستانی بود و داشتیم توی کوچه فوتبال بازی می کردیم .

تازه از تهران آمده بودند .

به چهره اش می خورد کوچکتر از ما باشد .

آیدین گفت : اسمش کورش و  فوتبالش خوب است .

همه دوستان من  کسانی بودند که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم .

فیاض از اول ابتدایی هم کلاسم بود .

بابک دوست نزدیک و رفیق جانم بود .

آیدین همسایه دیوار به دیوار ما بود .

حامد همسایه روبه روی ما بود .

سختم بود با آدمی دوست شوم که خاطره ای از او و با او ندارم .

آنروز سختم بود باور کنم یکی از صمیمی ترین دوستان  تمام زندگیم

 همین بچه بیبی فیس لاغر  خواهد بود .

سختم بود باور کنم با هم بزرگ می شویم

با هم زن می گیریم

و سرنوشت ما انقدر به هم گره می خورد ...

 

 

 

ادامه مطلب را بخوانید ...


کلمات کلیدی: خاطره بازی
 
بروکراسی تو روز روشن
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ 

پس از مدتها تلاش و عرضه اندام و نظم و انضباط و وجدان کاری

و زود رفتن و دیر برگشتن

و پس از کلی رایزنی و چانه زنی و فک زنی

سرپرست محترم واحد قبول کردند نامه ای برای مدیریت بنویسند

و در این نامه برای بنده درخواست گرید کنند .

 

 

ادامه مطلب را بخوانید ...

متاسفانه پرشین بلاگ دوباره قاطی کرده

اگه موفق به خوندن ادامه مطلب نشدید

در قسمت آدرس بار اکسپلورر این عبارت رو تایپ کنید :

http://javgiriat.persianblog.ir/post/150/

 

 


کلمات کلیدی: