پرشین بلاگ جان
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ 

آدم  وقتی  می خواهد با یک موجود زنده حرف بزند کارش راحت است

چون آن موجود ، زنده است و جان دارد و می توانی پیش خودت قیافه اش را مجسم کنی

یا حتی اگر با یک موجود ی که زنده نیست حرف می زنی

تصوری از چهره و قیافه و ماهیت او داری .

اما وقتی می خواهی با یک موجود مجازی مثل پرشین بلاگ حرف بزنی

کار آدم خیلی سخت می شود

 

 

ادامه مطلب  را بخوانید ....

 

 


سلام پرشین بلاگ جان

این جان که گفتم از ته دل بود

چون از ته دل دوستت دارم .

 

یادت هست اولین روز آشناییمان ؟

وقتی کلی از حال و احوالم پرسیدی

اسم و ایمیل و جنسیت و سال تولد

و هزار سوال دیگری که هیچ دوستی در بدو آشنایی از دوست تازه خود نمی پرسد

و من همه سوالهای تو را با  خالی بندی پاسخ دادم ( البته به جز جنسیت  )

و این خانه را به من هدیه دادی

همین جوگیریات را

یادت هست که به من سلام کردی؟

یادت هست اولین کامنت را هم خودت برای من گذاشتی؟

وقتی من سر در نمی آوردم  کامنت چه جور جانوری است ؟

 

در این وانفسای مهربانی و معرفت

تو با معرفت بودی پرشین بلاگ جان

 

کدام صاحبخانه ای اینطور خانه اش را در اختیار  مستاجر می گذارد  بی چشمداشت و منت ؟

کدام  صاحبخانه ای خانه اش را همینطور  مفتکی می دهد به  آدمی که

نمی داند مجرد است یا متاهل

معتاد است یا سالم

خرابکار است یا وطن پرست

منحرف است یا با اخلاق ؟

 

تو صاحبخانه خوبی بودی پرشین بلاگ جان

من هم خانه ای را که به من داده ای

البته بی منت و کرایه خانه

دوست دارم و مثل جانم مواظبت می کنم .

 

اما پرشین بلاگ جان

آدم دوست دارد توی خانه اش راحت باشد

دوست دارد امنیت داشته باشد

آدم دوست دارد خانه اش  تمیز باشد خوشگل باشد دلچسب باشد

اما نمی دانم مشکل از کجاست که این خانه جدیدا  مورد دار شده است

انگار روح آمده است تویش

هیچ چیزش سر جایش نیست

یکروز  شیر آشپزخانه اش چکه می کند

یکروز  سقفش می ریزد

یکروز مهمان های آدم را انگولک می کند .

یکروز هم  می آیی می بینی درش را قفل کرده اند و دارند تعمیرات می کنند

بی اذن و اجازه مستاجر (که پول هم نمی دهد البته)

اما وسایلش  که توی خانه هست

دلش که توی خانه هست

عکس و نشانی دوستانش که توی خانه هست .

 

پرشین بلاگ جان !

قربان قالبهایت بشوم

از وقتی تعمیرات کرده ای

خانه ما درست نشد که هیچ

 زوارش بیشتر در رفت

مشکلی که حل نشد به کنار

هزار  بلای جدید و ندیده به سرمان آمد .

کامنتهایمان را قورت می دهد

بخش مدیریتش هر وقت بخواهد باز می شود .

بعد از 50 تا کامنت یکهو می بینی تعداد کامنتها شده صفر

بخش نظراتت جان آدم را به لب می رساند تا باز شود

کامنت پارسال بهار (دسته جمعی رفته بودیم ولایت ) یکهو از کامنتهای امروز پاییزی  سر در می آورد

آدم فکر می کند هر جا می روی و هر کار می کنی یکنفر دارد نگاهت می کند .

گاهی هم باید کلید را  بیست بار توی سوراخ قفل بچرخانی تا در خانه باز شود .

 

پرشین بلاگ جان !

هیچ وقت آدم  بی چشم  و رویی نبوده ام

من دوستت دارم

و خاطراتی را که برایم ساخته ای

دوستانی که به من هدیه داده ای

خنده هایی که ارزانیم کرده ای

و لحظه های خوبی را که برایم ساخته ای

فراموش نمی کنم .

 

من به تو عرق دارم

به تو تعصب دارم

به  99 پستی که توی جوگیریات نوشته ام

به  8357 کامنتی که دانه به دانه اشان  برایم عزیزند

به 46793 بار کلیکی که روی اسم  این خانه شده

تعصب دارم  و تک تک آنها را دوست دارم .

اما جانم به لب رسیده است به خدا

تو نمی خواهی درست بشوی انگاری پرشین بلاگ جان

نمی خواهی رفاقتت را تمام کنی

نمی خواهی خانه خوب و امن و راحتی باشی

 

پرشین بلاگ جان !

من  محبت هایت یادم نمی رود هیچ وقت

 

اما باور کن

 اگر خانه بی اجاره و منتی که در اختیارمان گذاشته ای ،درست نشود

می روم 

دوست ندارم  بروم

ولی می روم ....

 

 

پی نوشت :

متاسفانه حال بد  پرشین بلاگ باعث شد تا  توی  اولین پست مسافر کوچولو  آمار غلط بدهیم

و اشتباها بگوییم که آن پست ، صدمین پست جوگیریات  است .

اما  این پست نود و نهمین پست ما بود .

دوستانی که توی  آن پست سابق الذکر،  ورود ما را به باشگاه صد تایی ها  تبریک گفتند

فردا  عصر  که صدمین پست جوگیریات رونمایی می شود

از  گفتن تبریک مجدد معافند .


کلمات کلیدی: مناسبتی