شاهکاری روی سن
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩ 

سال 1943 - پاریس

یک نویسنده ناشناس  پرتغالی پنج  سال پیش کشورش را ترک کرده

و آمده بود تا کتابی بنویسد که جهان را شگفت زده کند .

اما عاشق یک دختر فرانسوی زیبای مو طلایی شد

و آنقدر مسخ سنگفرش  خیابان ها

محو مناظر بی بدیل شهر هنر و موسیقی

غرق در شکوه رودخانه سن

مست شراب های بی نظیر چند ساله

و دیوانه غذاهای بهترین رستوران های شهر  شد

که فراموش کرد برای چه کاری به این شهر آمده است .

 

ادامه مطلب را بخوانید ...


وقتی عاشق باشی جهنم برای تو بهشت می شود  ...

 

آری وقتی عشقش توی آغوشش بود

و صبح تا شب توی کافه های پاریس رمان می خواندند

و شب تا صبح عشق بازی می کردند

چه اهمیتی داشت که هیتلر حاکم این شهر باشد یا شارل دوگول ؟

چه اهمیتی داشت که پرچم  آبی روی ایفل در اهتزاز باشد یا صلیب شکسته ؟

اصلاً چه اهمیتی داشت اگر نانی برای خوردن و شرابی برای نوشیدن نداشته باشند ؟

 

اما هیچ خواب شیرینی نیست که به کابوس نیانجامد  ...

دو روز  از دختر  زیبای موطلایی خبری نشد  ...

بیمارستان ، اداره پلیس ، ژاندارمری  و حتی سردخانه ها را گشت

اثری از او پیدا نکرد .

روزنامه ها نوشته بودند که یک پست بازرسی نازی ها چند شب پیش

به زنی با بارانی سفید دستور ایست داده

و او را تعقیب کرده و به او شلیک کرده اند

زن افتاده است توی رودخانه و آب او را با خودش برده است .

 

 

تا پایان جنگ از خانه بیرون نیامد و دیوانه وار نوشت

دو سال تمام نوشت و نوشت

برای دل خودش نوشت

و مطمئن بود که شاهکار شده است

روزی که کتاب تمام شد آلمانها دیگر توی پاریس نبودند  .

 

یک هفته بعد از اتمام کتاب رفت و ایستاد روی پل  و شهر  را تماشا کرد

آنسوی پل ، انتشارات بزرگ شهر - همانجایی که کتاب را برای چاپ به  آن سپرده بود

در حالیکه پرچم فرانسه بر سر درش می رقصید قرار داشت .

ایستاد کنار نرده های آهنی پل

سیگاری روشن کرد و  به رودخانه نگریست

رودخانه ای که معشوقه اش را با خود برده بود .

 

مرد جوان انتشاراتی  ، با آن چهره مسخره و غیر فرهنگی

که معلوم بود در تمام عمرش حتی یک کتاب خوب نخوانده است

 نسخه دستنویس را پرت کرد جلو ی پایش و گفت :

من اگر جای شما بودم  بعد از نوشتن این مزخرفات خودم را توی رودخانه غرق می کردم .

 

کاغذ ها را جمع کرد و نا امید از مغازه بیرون رفت

دوباره ایستاد روی پل و به آبهای خروشان نگاه کرد .

با خودش گفت :

من دو سال تمام اینها را برای تو نوشتم محبوب زیبای من !

این نوشته ها شاهکارند  . چرا کسی نمی فهمد ؟

فکر کرد شاید باید بیندازدشان توی  رودخانه

شاید کاغذها را آب ببرد پیش محبوبش که ته این آبها آرام خوابیده است .

نه ! کار درستی نیست  این کتاب شاهکار است من مطمئنم

باید بماند و خوانده شود   این منم که باید از بین بروم  .

باید خودم را برسانم به عشقم که روحش یک جایی همین نزدیکی ها منتظر من است .

 

کاغذ ها را گذاشت توی کیف چرمی و  کیف را به نرده های پل تکیه داد

کتش را در آورد و تا کرد و کنار کیف گذاشت

رفت بالای نرده ها ایستاد و چشمانش را بست .

خواست برای بار آخر منظره شهر محبوبش را تماشا کند

اما از دیدن چیزی که می دید شوکه شد .

معشوقه مو طلایی با همان بارانی سفید رنگ

دست در دست یک سرباز آمریکایی داشت قدم می زد .

از نرده ها پایین آمد و  به زبان پرتغالی

چند تا فحش خواهر و مادر به خودش و  معشوقه اش  و تمام عشق های دنیا نثار کرد .

کتش را دوباره تن کرد و کیف چرمی را به رودخانه انداخت .

 

سیگاری روشن کرد و  حاصل دو سال مشقتش را  

که آرام آرام داشت  با موجهای رودخانه دور می شد  به تماشا نشست  .

 

پک آخر سیگار را که زد پیرمرد چاق نفس زنان و عرق کرده خودش را به او رساند

و دست هایش را به محکمی فشرد :

مرد جوان ! فوق العاده بود ... شاهکار بود ... بی نظیر بود ...

من مطمئنم  این کتاب دنیا رو تکون میده

امیدوارم از شوخی این پسرک دیوانه دلخور نشده باشی

این پسر یک نظافتچی ساده است

موافقی با هم یه قهوه بخوریم و در مورد قرار داد صحبت کنیم ؟

 

مرد جوان لبخندی به پیرمرد زد و به زبان مادریش گفت :

Se merda não valia Deus criou o universo para os pobres *

 

* یک ضرب المثل پرتغالی به این معنی :

اگر  ر ...یدن ارزش داشت  خدا برای فقرا  ک ...ون نمی آفرید .

 

پی نوشت 1   :

به جان عزیزتان قسم  این قصه را نه از جایی کپی کرده ایم  و نه از کسی دزدیدیم

همه اش خط به خط کار شخص شخیص خودمان است .

 

پی نوشت 2 :

آدم بعضی وقتها براستی می ماند یک آدم چقدر می تواند یک پست را فوق العاده بنویسد  ؟

حالا هی خودت را پاره کن و ادا و اطوار بریز  و به خودت بناز که خوب می نویسی آقای باستانی

اینجا را بخوانید  تا خوب نوشتن یاد بگیرید  ...

 

پی نوشت ٣  :

م .ح . م . د (بلاگزیت ) از این پس اینجا می نویسد .


کلمات کلیدی: داستان