یه رفیق قدیمی ...

یادم نیست چطور شد  که انقدر با هم صمیمی شدیم

آدم توی زندگیش دوستان زیادی پیدا می کند

با خیلی هاشان صمیمی می شود و رفیق

اما کم می شود دو نفر سالهای سال با هم باشند و یکجایی دلخوری و کدورتی بینشان رخ ندهد .

کورش تنها دوست باقی مانده من از آن دوران است .

شاید باور نکنید  اما

در این پانزده سال  حتی یکبار نشده است که از او دلخور بشوم

یکبار نشده است که دلم را شکانده باشد

یکبار نشده بینمان کدورتی بشود .

 

اصلاً یادم نیست چطور شد که انقدر با هم رفیق شدیم

مایی که نه توی یک مدرسه درس می خواندیم

نه توی یک دانشگاه تحصیل کردیم

نه یک جا سربازی رفتیم ...

 

بعد از خدمت رفت سر کار و الان یک مهندس خوب است

یک آدم کار درست

یک آدم حسابی

از اینهایی که  به خودت افتخار می کنی از رفاقت با آنها

 

وقتی به کورش فکر می کنم یاد یک عالمه خاطره خوب می افتم

نامه هایی که برای هم می نوشتیم  دوران دانشگاه

شبهایی که خانه یکی از ما مکان می شد و ما هر دو بچه مثبت بی عرضه

که اهل هیچ  خلافی نبودیم ، اوج  کیف کردنمان این بود که بنشینیم و فیلم تماشا کنیم

و البته کورش همیشه وسط فیلم  خوابش می برد .

شب های اول ماه رمضان  این چند سال

پیش هم بوده ایم وسحری اول را با هم خورده ایم .

و جالب اینکه ما دو رفیق با دو رفیق ازدواج کردیم

و همسر کورش دوست صمیمی مهربان است

با هم رفتیم سالن پیدا کردیم

با هم سفارش غذا دادیم

و کورش و همسرش یک هفته بعد از من و مهربان توی همان سالن ازدواج کردند .

یادش به خیر آن سالهای عاشقیت

چه شبهای سردی که دم تلفن کارتی ، با هم قندیل بستیم تا صبح

چه شبهای گرمی که توی کوچه و زیر سقف ستاره ها از عشق نگفتیم با هم

 

بی اغراق بگویم

قبل از ازدواج  روزی نبود که همدیگر را نبینیم  یا از هم بی خبر بمانیم .

بعد از ازدواج چون خانه هایمان از هم دور بودند کمی فاصله گرفتیم 

و از وقتی  خودم را غرق این وبلاگ  و دوستان عزیز وبلاگی کردم

فاصله ما بیشتر شد .

نه اینکه هم را نبینیم  یا از هم بی خبر باشیم ، نه

زندگی بین ما فاصله انداخت

دوستان جدید انقدر خوب بودند و پر رنگ که گاهی یادمان می رفت

خیلی وقت است چهارتایی با هم چرخی نزده ایم

خیلی  وقت است حتی تلفنی حالی از هم نپرسیده ایم

خیلی وقت است نه ما می رویم خانه آنها

نه آنها می آیند پیش ما ...

 

از وقتی پست های مسافر کوچولو را شروع کردم

کورش دائماً آمد و پستها را خواند .

یکجورهایی مشتری شد انگار

یکجورهایی دوباره برگشت  و پر رنگ شد

و وقتی به من گفت می خواهد وبلاگ بزند

انگار دنیا را به من داده بودند .

دوباره هر روز حرف می زنیم

دوباره هر روز یاد هم می افتیم

دوباره همدیگر را می بینیم

دوباره  چهارتایی می شویم دور هم

و این یعنی یک چشمه دیگر از کرامات این دنیای مجازی

 

کورش برای من یک رفیق زلال است

یک دنیا خاطره است

از آن آدمهایی که اگر یک روز بخواهد برود آن طرف دنیا

دقمرگ می شوم .

کورش خیلی وقتها توی سختی ها برادری کرده برای من

رفاقتهایی که شاید خودش هم یادش نباشد

رفاقتهایی که شاید خودم هم یادم نباشد .

کورش تمدن  چند روزیست که دارد اینجا می نویسد .

خوب هم می نویسد .

ولی برای من مهم این است که می نویسد .

و امیدوارم همیشه بنویسد .

زنده باشی رفیق خاطره های قشنگ ...

 

پی نوشت :

امروز تولد آناهیتا بود .

استاد سعادت یک پست دلی نوشته است  برای تولد آنا

استاد سعادت از قدیمی های رادیوست

از آن آدمهایی که من و هم نسلان من خاطره های قشنگشان را مدیون آنها هستند .

از آن آدمهایی که وجودشان غنیمت است برای بلاگستان

بروید  اینجا  و  بخوانید  حرفهای استاد سعادت عزیز را ...

/ 80 نظر / 100 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بازیگوش

[نیشخند]نچ اون دوتا الان با همن منو قال گذاشته رفته[نیشخند]میبینی چقده روشن فکرم[مغرور]

خانم هویج

آخی منم یه دونه از این دوستها دارم. اتفاقا همین امروز پیشش بودم از صبح. وبلاگ من اصلا توی ارتباط ما تاثیر نداشت. حتی دو بار ازدواج منم نتونست چیزی از دوستیمون کم کنه. 18ساله دوستیم. درضمن بعید بدونم حتی اگه بخوای هم هوشت به من بره. تو کل هستی فقط یه نفره که ذره ای از هوش من به ارث برده که اونم انیشتین بود!!!!

محدثه

شما راحت باشین! جفتتون! ممنون از یاریتون!(میدونم خالی بندی بود ولی بازم دل خوش کنک خوبی بود!) ایشالا خودم درست بشم! شما دعا کنید واسم! این ملتم که فقط عید غدیر عیدی میگیرنو دعا ام نمیکنن!لاقل تو دعام کن کیا![ناراحت][گریه]

منیژه

چه خوب...من و ياد بهترين دوستم انداختي...اشك تو چشام جمع شد...به اينا ميگن يار غار...يار گرمابه و گلستان...كيامهر اين دوستي ها هر چقدر هم كه كمرنگ بشه قابل فراموش شدن نيست ماندگارند...هميشگي اند...هيچ وقت از دل آدم نميرن...راستي اون عكسي هم كه گذاشتي كلي نوستالوژي توش داشت...

مریم

من و یار غار هم هر روز برنامه آیندمون رو می چینم. طعم این مدل دوستی رو چشیدم.

مهتاب

چقدر خوب بود ... دلم برای این رفاقت ناب , آب شد ... ...

پرند

خوش به حالت... دلم یه رفاقت نزدیک و ماندگار و بدون تنش خواست...

زاغچه

من و جیم انور(رفیقم ) هم همینطور بعد از مدت ها همدیگه رو یافتیم[لبخند]