وحید تبدیل می شود

چهل و شش ساعت پیش وحید از خانه بیرون آمد .

حاجی خانه نبود و حاج خانوم

هم فقط صدای خداحافظیش را شنید .

از خانه بیرون رفت مثل هر روز

صدای دزدگیر

صدای باز شدن در

صدای روشن شدن ماشین

وصدای بسته شدن در حیاط خانه

 

 

چهل و سه ساعت قبل لاستیک ماشین وحید داشت می چرخید اما راه نمی رفت .

همه چیز دنیا وارونه شده بود

چراغ های قرمز ، چشمک های برعکس می زدند

آدمها سرهایشان پایین بود و پاهایشان بالا

زمین رفته بود جای آسمان و آسمان آمده بود روی زمین

همه چیز برعکس بود ولی شفاف

به شفافی آیینه

به صافی شیشه

شاید یک تکه از شیشه های ماشین رفته بود توی بخش بینایی مغزش

 

سی و نه ساعت قبل دکتر با حاجی حرف می زد دو سه نفر دیگر هم بودند . دکتر حرف می زد و آنها سرشان را تکان می دادند .

حاج خانوم دوست داشت بفهمد دکتر چه می گوید اما نمی شنید .

 گریه می کرد اما اشکش نمی آمد .

با خودش می گفت : کاش این ماجرا عین اشکهایم تمام شده بود .

 

 

  

شش ساعت قبل حاجی آخرین امضا را پای آخرین برگه انداخت .  

حاج خانوم بالای سر وحید ناله می کرد :

 (( وحید جان ! مامانی

صدامو می شنوی؟

امروز اتاقت رو تمیز کردم مامانی

وسیله هات رو جمع و جور کردم

انقدر تمیز شد وحید جان

انقدر خوشکل شد ))

حاجی بغضش ترکید

گریه نمی کرد شیون می کرد

زار می زد

 

 یک ساعت قبل دکتر از در اتاق آمد بیرون و سرش راتکان داد عین فیلم ها

صدای گریه همه بلند شد

 حاج خانوم ضجه می کرد و محکم می زد توی سرش

حاجی دستش را گرفته بود جلوی چشمش و شانه اش بالا و پایین می رفت

آدم ها از توی اتاق ها سرک می کشیدند تا تماشایشان کنند

همه گریه کردند به جز

آن دختر خانوم سفید پوش توی قاب عکس که انگشتش را گرفته بود جلوی دماغش

 

حالا وحید توی اتاق عمل است . چند تا دکتر بالای سرش هستند . فرقی برایشان نمی کند که آدمی که زیر تیغشان رفته از نظر فنی مرده است . آنها کارشان را درست انجام می دهند .

کارشان زنده نگاه داشتن وحید نیست . دارند تجزیه اش می کنند قبل از کرم ها و موش ها و مورچه ها

دارند تجزیه اش می کنند قبل از خاک

قبل از آمیب ها و میکروب ها و تک یاخته ها

 

 

فردا

وقتی  نعش وحید روی دوش ماست

کلیه اش   را می دهند به آن پسر کهنوجی

که سه سال و نیم است هفته ای 3 بار ترک موتور برادرش می نشیند

و هوار کیلومتر می گازد تا بیاید کرمان برای دیالیز .

 

وقتی وحید را می گذاریم توی خاک

قلبش را می دهند به    نرگس

11 ساله از کرج

که نقاشی های خیلی قشنگی می کشد .

عکس ها تزیینی است .

/ 43 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بانوی فانوس به دست

مطمئنا این جور افراد امرزیده هستند . . . من هم دلم می خواهد این طوری بمیرم [گریه]

حاج كاظم

هميشه مرگ، اون هم يك جوان متأثر كننده اس البته بارش بيشتر از همه رو دوش پدر و مادرشه. تنها چيزي كه بايد از خدا براشون خواست صبره. اما تا وقتي قلبش و تك تك اعضاي اهداييش توبدن گيرنده ها كار ميكنند وحيد زنده اس. زندگي بخشيدن يعني همين ديگه خدايش رحمت كند. اردتمند شما.

سپیده

اوه خدای من ... خیلی تلخ بود ... تبدیل شدن معنای مناسبی ست اما پذیرفتنش سخت

رویا

وحید دوستت بود؟

اميد نقوی

خیلی ناراحت کننده بود. خدا بیامرزدش. خدا به خانواده اش و به شما صبر بده.

کیامهر

خودمان خودمان را رند کردیم 40 تا

Sarah Rezaiun

ashkam darumad...kh sakhte kheyli....manam rasti ozve site Iran-ehda hastam,ke age ruziii............beshe azaye jesmamo ehda konan.....

Sarah Rezaiun

Boodimo kasi pAs nemidasht ke hastim! Bashad ke nabashimo bedanand ke budim!

Sarah Rezaiun

Hargez namirad anke delash zende shod be eshgh/Sabt ast bar jarideye alam davame ma