ایرانم بای بای

یک شبانه روز است که نخوابیده ام .

تلاش کردم ولی خواب به چشم هایم نمی آید.

اتفاقات چند ماه گذشته را مرور می کنم.

انصراف خاتمی و نا امیدی از ایجاد تغییرات.

اولین صحبت میر حسین در تلوزیون و دمیدن یک حس خوب.

اوضاع آنقدر ها هم بد نیست. این آدم چه شجاعانه حرف می زند.

دستبند های سبز

پوستر موسوی پشت شیشه ماشین ها

مانتوهای سبز

روسری های سبز

مردم سبز

دلهای سبز

وقتی همه چیز و همه جا سبز شد

یاد دوم خرداد افتادم

روزی که رنگی در میان نبود ولی دلها سبز بودند.

به خودم گفتم این سید عقلش کار می کند ،چه طرحی در انداخته

بعد از مناظره ها دیگر مطمئن بودم که رییس بعدی کشورمان همین میر سبز می شود.

آنقدر مطمئن بودم که حتی به کشیدن انتخابات به دور دوم فکر هم نمی کردم.

تا دیشب.

داشتم برای امروز مطلبی می نوشتم تا با محمود جانم خداحافظی اساسی کنم که دوستی گفت شبکه خبر را می بینی؟

گفتم: چه خبر است؟

 گفت: نصف آراء را شمرده اند.احمدی نژاد اول است.

خنده ام گرفت . فکر کردم  شوخی می کند.

تلوزیون را که روشن کردم،خشکم زد.

و هنوز هم همان حال را دارم.

 

وقتی علی گفت امتحانت را افتاده ای

آخرین امتحان آخرین سال دانشگاه را

 خشکم زد.

علی گفت غصه نخور

هممون افتادیم.

راست می گفت.

لا اقل از بین کسانی که می شناختم همه امتحانشان را افتاده بودند.

علی گفت غصه نخوراعتراض می نویسیم

اگه همه اعتراض کنیم،نمره ها را روی نمودار می برند.

نهایتش معرفی به استاد می گیری

 

هنوز گیجم.

از ساعت 2 دیشب به هر کس زنگ می زنم اگر بدتر ازمن نباشد،بهتر نبوده است.

یا باید به چیزهایی که می شنوم اعتماد کنم یا به چیزهایی که در این یک ماه دیده ام.

خدایا !

پس آن همه آدم سبز پوش و آن همه ماشین چه شدند؟

یعنی برای تفریح به خیابان می آمدند؟

یعنی همه زیر سن رای بودند؟

یعنی دلهای سبزشان دروغ بود و روز جمعه نام محمود جان را در برگه هایشان نوشته اند؟

همه امیدم به این بود که در لحظات آخر اتفاقی بیافتد.

نمی دانم چه اتفاقی

تکذیبیه ای

اشتباهی

توضیحی

دعا می کردم این شمارش آراء هم مثل ماجرای گم شدن یک میلیارد دلار باشد

همان که محمود جان می گفت یک اشتباه لپی بوده و ریال و دلار عوضی شده اند.

گفتم همین الان است که بیایند و بگویند یکی از صفر های موسوی اشتباهی رفته به آمار محمود جان،

 ولی نگفتند .

گفتم شاید جمع و تفریق رای ها را سپرده اند به علی کردان

این بینوا هم که تا 10 بیشتر بلد نیست بشمرد ،حساب و کتاب ها را قاطی کرده است.

ولی نه

باز هم اشتباه فکر کرده بودم.

وقتی اخبار ساعت 2 بعد ازظهر برای خواندن پیام رهبری  و اعلام نتایج نهایی تا ساعت 4 طول کشید؛بازهم امیدوار شدم که خبریست.

تا اینکه هم نتایج نهایی آراء را خواندند و هم پیام رهبری را

در دلم گفتم سید جان بای بای

 

 

نتایج اعتراضم آمد . استاد به اعتراض من و هیچ کدام از بچه ها ترتیب اثر نداد.حتی نیم نمره هم تغییر نکرده بود.

علی می گفت مطمئن است که برگه اش را صحیح هم نکرده اند ،چه برسد به اینکه اعتراضش را دیده باشد.

می گفت می خواهد برود پیش رییس دانشگاه و از استاد شکایت کند.

می گفت وقتی به ورقه اعتراض می کنی و از استادت شکایت داری ،باید ورقه را یک استاد دیگر صحیح کند نه خود استاد.

داشت می رفت سمت دفتر رییس

پرسید نمی آیی؟

گفتم :نه

کار من با این دانشگاه تمام است. می روم معرفی به استاد بگیرم .

توهم یا از تخیلاتت دست بردار،یا دانشگاهت را عوض کن.

 

سرباز بودم که علی زنگ زد

دوسال بود نه همدیگر را دیده بودیم و نه حتی صحبت کرده بودیم.

گفت دارد میرود استرالیا . دوست داشتم برم پیشوازش اما نشد .

 

در این چند سال چند باری باهم صحبت کرده ایم.

شب عید وقتی فهمید چند ماهیست که بیکارم

گفت بیا استرالیا

برایت دعوتنامه می فرستم

گفتم:علی جان دلت برای ایران تنگ نمی شود؟

 

شب مناظره موسوی و احمدی نژاد زنگ زدم به خانه اش در سیدنی

گفتم :هنوز هم نمی خواهی رای بدهی؟

گفت: سر کاری

همتون سر کارید .

چقدر از ایرانی بودن و عشق به وطن برایش گفتم

چقدر از جنبش سبز و مردم سبز در خیابانها گفتم .

 

هنوز گیجم

هنوز باورم نمی شود

وقتی پیام رهبری و آخرین نتایج آراء خوانده شد

علی زنگ زد .

گفت: BBC  رو می بینی؟

گفتم :نه ولی می دونم چی می خوای بگی؟

تا می توانستم از آنچه فکر می کردم و آنچه شد برایش گفتم.

 علی گفت :

هنوز هم نمی خواهی دانشگاهت را عوض کنی؟

می خوای برات دعوتنامه بفرستم؟

/ 5 نظر / 20 بازدید
موج سوم

دو روز بود نخوابیده بودم.تو بهت بودم.همه اینجوری شدن.اگه بیست و چهار میلیون نفر به دکی رای دادن پس چرا مردم کوچه و خیابون خوشحال نیستن؟چرا همه بغض دارن؟چرا همه میگن این آخرین باری بود که در انتخابات شرکت کردیم؟تا شب انتخابات مامورهایی که تو خیابون میدیدیم انگار از یک کره دیگه اومده بودن.جو تبلیغات برای انتخابات کاملا آزاد بود و طرفدارها آزادانه شعار میدادن.صبح که بیدار شدم دیدم دوباره شدن مامورهای خودمون همونهایی که اگه یکم پات از خط راست خارج بشه قلم پات رو می شکنند.خیالم راحت شد اینجا ایرانه اسلامیه نه حکومته اسلامیه

ابى

سلام کيامهر جان نوشته هات خيلى خوب و احساس بر انگيز هستند چند تايى رو خوندم قشنگ هستن موافق باشى.بازم به وبلاگم بيا.

قاصدک

23خرداد بدترین روز زندگی من بود

دیگه مهم نیست...

با اینکه خیلی از روز انتخابات گذشته ولی اینو که خوندم گریه کردم.خداروشکر هنوز آدمم!