نیمه های پر لیوان های نیمه خالی

دستشویی رفتن یکی از نیازهای آدمه

به هرحال همه ما باید این کوفت و زهرماری رو که تو طول روز می خوریم

یه جوری پس بدیم

بچه ها خیلی راحت با این مساله کنار میان

یعنی هر وقت که دلشون بخواد خودشون رو خالی می کنن

 

در این زمینه (دستشویی ) من کلا آدم معذبی هستم

یادم نمیاد در تمام دوران تحصیلم به دستشویی مدرسه رفته باشم

تو مسافرت ها هم غیر ممکنه از دستشویی تو راهی استفاده کنم

وقتهایی که مهمونی میریم یا مهمون میاد خونمون هم تا حد امکان

صبر می کنم تا بعد از تموم شدن مهمونی برم سراغ قضای حاجت

اینها رو گفتم تا برسم به اینجا که 

کلا در این زمینه آدم خجالتی و ماخوذ به حیایی هستم .

(البته خیلی ها میگن از نظر پزشکی اصلا کار درستی نیست)

 

حالا فکر کنید این آدم خجالتی مجبور باشه بره آزمایشگاه برای تست ادرار

 

اولین بار ، دانشجو بودم و می خواستم گواهینامه بگیرم

برام وحشتناک بود که بری داخل یک اتاق جلوی آیینه

و جلوی چشم کسی که زل زده و نگاهت میکنه یک لیوان پر کنی

باورتون نمیشه ولی شب قبلش از استرس خوابم نمی برد

بالاخره قضیه ختم به خیر شد و اون آقای مورد نظر زیاد هیز بازی درنیاورد

البته از شانس بدم  چند باری که امتحان دادم قبول نشدم

و  اون لیوان متاسفانه  حروم شد و به هیچ دردی نخورد .

 

بار دوم برای استخدام یک اداره دولتی بود که مجبور شدم تست عدم اعتیاد بدم .

باز هم همون هیجان و استرس لعنتی اومد سراغم و شب خوابم نبرد

صبح هم خسته و داغون و کلافه اولین نفر رفتم تو اتاق

منظورم همون توالت آیینه داره

نمی دونم به خاطر هیجان بود یا اون آقاهه که زل زده بود به من و لیوان

هر کاری کردم نشد که نشد

عرق از سر و صورتم راه افتاده بود و از شرم شده بودم عینهو لبو

با شرمندگی لیوان خالی رو گذاشتم رو پیشخون آقای مربوطه و گفتم :

- نمیشه

لبخندی زد و گفت صبحانه خوردی ؟

- نه والا

گفت : برو یه نوشابه بخور ده دقیقه راه برو و دوباره برگرد

دم اولین دکه روزنامه فروشی یه شیشه نوشابه خوردم  بعد با خودم گفتم

یه نوشابه احتمالا واسه آدمهای عادیه من دوتا می خورم که به این هیکل افاقه کنه

به جای ده دقیقه هم نیم ساعت پیاده روی سریع کردم و دوباره برگشتم

اینبار کلی صف هم وایسادیم واسه  ...یدن

نوبتم که شد داشتم می ترکیدم

چشمتون روز بد نبینه هر کار کردیم لامصب بند نمیومد که

یک لیوان که هیچ یک پارچ هم کافی نبود

نمی دونید با چه فضاحتی از اونجا اومدم بیرون و وقتی رسیدم خونه

یه راست رفتم تو حموم

اداره مربوطه هم استخداممون نکرد و 2 تا نوشابه و یک پارچ ... هم حروم شد

 

دفعه سوم برای امتحان مجدد رانندگی بود

الحمد الله به خیر و خوشی تموم شد و گواهینامه رو گرفتیم

 

دفعه چهارم دو سه روز قبل از عقد  محضری  بود

با مهربان رفتیم آزمایشگاه

این استرس  لعنتی دوباره یقه ما رو گرفت و مثل مرغ سر کنده

منتظر بودم تا اسممون رو بخونن

من هم هی بدو بیراه می گفتم و عصبانی بودم

مهربان گفت : اگه نمی شناختمت می گفتم حتما عملی تشریف دارید

که انقدر قاطی کردی و اضطراب داری

 

یکی از دل به هم زن ترین جاهایی بود که تا حالا پام رو گذاشتم

اول که می رفتی تو ، بوی گند می زد تو دماغت

بعد هم 4 تا آینه گذاشته بودند 4 گوشه اتاق و 4 نفر هم زمان 4 تا لیوان تولید می کردند

الحمدالله این یکی هم به خیر گذشت و کسی نفهمید ما چه عملی داریم

و زن هم گرفتیم عین دسته گل

 

خیالم راحت بود که دیگه پامون  به این مکان های  قشنگ  باز نمیشه

تا اینکه یک روز پدر عزیز زنگ زدند که یک روز مرخصی بگیریم

 و همراه مدارک تشریف ببرم  اداره تشخیص هویت

و بعد هم آزمایش عدم اعتیاد (بار پنجم )

قرار بود یک شرکت تاسیس کنند و بنده هم اسمم توی لیست هیات موسس بود

دیگه حرفه ای شده بودیم در امر خطیر لیوان پر کنی

فقط بدیش این بود که اینبار ، پدر محترم هم توی اتاق تشریف داشتند

و خجالت بیشتری متحمل شدیم

البته شرکت مربوطه هیچ وقت تاسیس نشد بس که سنگ انداختند پیش پایمان

امیدوارم اون یک لیوان ... کوفتشون بشه

 

بار ششم  که امیدوارم بار آخر باشه

برای استخدام شرکت (همینی که الان توش مشغولم ) بود که قرار شد

هم تست عدم اعتیاد بدیم

هم آزمایش پزشکی بدیم که سالم هستیم

 

یک لیوان برای تست عدم اعتیاد پر کردم

روز آخر که برای آزمایشات پزشکی رفتم

وقتی خانوم سفید پوش یک لیوان خالی گذاشت جلوی چشمم

می خواستم داد بکشم که خانوم عزیز من همین دیروز

این آزمایش دوست داشتنی رو انجام داده ام

به خدا من سالمم

به خدا من عملی نیستم

به خدا من به هیچی اعتیاد ندارم

خانوم محترم فرمودند که : آقای عزیز !

این تست ربطی به اعتیاد نداره و ما می خوایم آزمایش پزشکی انجام بدیم

که چقدر قند و نبات و اوره و غوره تو بدنتون تشریف دارن

با هزار بدبختی دوباره با لیوان خالی رفتیم و با لیوان پر برگشتیم

و بر سر اینکه با لیوان رفته بودیم توی بخش آزمایش ادرار

با یک خانوم خوش برو رو با هفت قلم سرخاب سفید آب هم بحثمون شد .

خانوم خوش بر رو که اگر توی خیابون می دیدیشون فکر می کردی

سوپر وایزر اتاق عمل هستند( بس که ادعا و فیس و افاده و عشوه داشتند)

با صدای بلند فرمودند : آقا ! لیوانتون رو بذارید تو سینی دم در

مگه اینجا صاحاب نداره که همینجوری اومدی تو ؟

می خواستم بگم : خواهر من ! این چه طرز حرف زدنه ؟

خوبه از ... مردم نون می خوری که انقدر افاده میای

من از کجا بدونم که باید بذارم تو سینی ؟

اما باز کظم غیظ ( املاش درسته ؟) کردیم و چیزی نگفتیم

یک ساعت که گذشت دیدم از بلند گو دارند اسم باستانی مارو صدا می زنند

تا برسم به دفتر همون خانومه که لیوان خالی داده بود دستمون

دلم هزار راه رفت . واسه چی صدام زدن ؟ بقیه رو چرا صدا نمی زنن ؟

اینهمه آدم ، اینهمه لیوان ، چرا من ؟

نکنه ایدزی هپاتیتی کوفتی زهرماری دارم ؟

خانوم محترم سفید پوش با خجالتی مثال زدنی فرمودند :

آقای باستانی ! متاسفانه نمونه شما ریخته زمین . اگه ممکنه یه دفعه دیگه

آقا چشمتون روز بد نبینه . چشمم رو بستم و دهنم رو باز کردم :

یعنی چی خانوم که ریخته زمین؟

خب چرا مواظب نبودید ؟ مسخره اش رو درآوردین به خدا

کلی علافم کردید  تازه میگی دوباره ؟ ؟؟                                                                             

خانوم سفید پوش بالاخره با کلی عذر خواهی آرومم کرد

گفتم : خب ندارم چیکار کنم ؟ از کجا بیارم بابا . ندارم

گفت : یه کم ( دو تا انگشتش رو برای نشون دادن میزان یه کم نشونم داد ) هم باشه

واسه ما کافیه آقای باستانی

 

حوصله تون رو سر نبرم دوباره رفتیم

و دقیقا همون اندازه که خانوم سفید پوش مقرر کرده بود

تهیه کردیم و اینبار کلی سر خانوم هفت قلم آرایش که نمونه ما رو اسراف کرده بود

غر زدیم و تیکه بارش کردیم که : بذارم تو سینی یا با نعلبکی بیارم خدمتتون؟

 و اون بنده خدا هم کلی معذرت خواهی کرد و جواب آزمایش ما هم اومد

و رفتیم شرکت و استخدام شدیم 

و به خوبی و خوشی تا آخر عمر با مهربان بانو زندگی کردیم .

 

پی نوشت :

دکتر مملی که دیروز تازه وارد دهه دوم زندگیش شده سه هفته است که یک ابتکار

قشنگ به خرج داده و به سبک برنامه غربی و لازم الفحش پارازیت که از شبکه 

بی ناموسی صدای آمریکا پخش میشه ، برترین چهره های هفته رو در  بلاگستان

معرفی می کنه . اسمش رو هم گذاشته  

/ 99 نظر / 67 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیامهر

شما کی هستی؟ سوسول بازی چیه نی چیه بابا

علیرضا

سلام خیلی خندیدم خدا رو شکر حتی یکبار هم برای من این مورد پیش نیومده ولی یک بار به خاطر عمل برای پانسمان جای بخیه ها که جای ناجوری بود کلی عرق ریختیم و رنگ به رنگ شدیم ولی در مورد عنوان وبلاگت به نوعی دیگه برای من پیش اومده شاد باشی

فندق70 کیلویی

[قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه] بذار به وحید بگیم برای انتخاب وبلاگ برتر هم تست اعتیاد باید بدن! [شیطان][شیطان]

خانوم دكتر

اگر شما مثل من يك مادر بودين و بايد براي ثبت نام بچه در اول ابتدايي آزمايش مدفوع بچه را در ظرف دردار آزمايشگاه (شبيه همين ظرفاي حليم وكله پاچه ولي كمي كوچكترش! ) ميريختين و در گرماي خرداد ضرف بدست سوار تاكسي ميشدين ميرفتين آزمايشگاه و يه خانوم شيك وپيك هم تنگ دل شما چسبيده بود وبوي محتويات ظرف هم به بيرون درز ميكرد واون خانومه هم دماغشو با دست ميگرفت وپيف پيف ميكرد و شمارو چپ چپ نگاه ميكرد چكار ميكردين ؟

تیراژه

[قهقهه] هی من می خوام جلوی خودمو بگیرم نخندم . مگههه میشه ضایع شدم . همه دارن نگاه می کنن میگه این دختره خله. شانس بالایی دارید برای برگزیده شدن.

مارال

[خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده[خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده[خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده

سایه سپید

من تا حالا اینجور آزمایشی رو ندیده بودما!!!!دستشویی اینه دار و این چیزا!!!![وحشتناک]