پسر شجاع

داستانهای پسر شجاع توی یک دهکده زیبا اتفاق می افتاد .

پسر شجاع یک سگ آبی مهربون بود با دندانهای موشی و یک دم شبیه بیلچه ویک لباس دوبنده که یه وصله هم روی زانوش داشت .

وصله روی زانوی پسر شجاع به خاطر وضع مالی بدشون نبود بلکه نشون دهنده همدردیش با اقشار آسیب پذیر جامعه بود . کلا پسر شجاع یک آدم خاکی و مردمی بود .

شعار پسر شجاع عدالت بود و برای تحقق شعارش جلوی دشمنان ریز و درشت دهکده می ایستاد و حق حیوانات دهکده رو شده به زور از اونها می گرفت .

پسر شجاع مثل همه قهرمانهای دوران کودکی ما بی مادر بود یعنی مادر نداشت اما پدر داشت .

 

پدر پسر شجاع کپی خودش بود یه کم چاق تر و یه کم قد بلند تر. یک پیپ هم همیشه گوشه لبش بود و دودی هم از پیپش در نمی اومد یه کلاه وصله شده هم روی سرش بود .

 

یه سگ آبی خوشگل هم بود به اسم خانوم کوچولو که یه روبان قرمز روی سرش داشت و یه سارافون قرمز تنش بود . خانوم کوچولو زید فابریک  پسر شجاع بود .

 

یکی از دوستان صمیمی و یاران متعهد پسر شجاع یک خرس کوچولو بود به نام خرسمهربون . یه جورایی معاون اول پسر شجاع بود و در همه مسایل و حوادث دهکده نقش کلیدی ایفا می کرد .

 

یه بز پیر هم دکتر دهکده بود . هیچ کس نفهمید که آیا این بز پیر واقعا دکتر هست یانه ؟ و اصلا اگه دکتر هست مدرک دکتراش رو از کدوم دانشگاه گرفته چون تنها روش درمانی که این دکتربلد بود پایین آوردن تب با کهنه خیس بود . البته تقصیر بز پیر نبود .حیوانات دهکده تنها مریضی که بلد بودند تب بود . فرقی هم نمی کرد که از کوه بیافتند یا مار نیششون بزنه در هر صورت تب می کردند .

 

 

خرس مهربون یه مادر داشت که همیشه خدا مریض بود . ولی این مریضی ظاهر قضیه بود و پشت پرده این مریضی همیشگی داستانی هست که اگر کمی صبرو تحمل داشته باشید براتون تعریف می کنم .

 

شخصیت های منفی داستان سه تا حیوون بودند به نامهای شیپورچی ،خرس قهوه ای و روباه.

این سه حیوان بد جنس توی دهکده زندگی نمی کردند و یه جورایی خارجی به حساب می اومدند .

شیپورچی یه گرگ بدجنس بود که مثل رسانه های بیگانه قصدش بر هم زدن آرامش و اتحاد  وایجاد نفاق و اختلاف بین حیوانات دهکده بود .خرس قهوه ای که یه وسیله تبلیغاتی شبیه نانچیکو دور گردنش بود و روباه که مغز متفکرنقشه های شوم اونها بود هم شیپورچی رو همراهی می کردند .

 

 

پسر شجاع با همه حیوانات بد داستان می جنگید و حقشون رو می گذاشت کف دستشون .

هر وقت یک دزدی توی جنگل اتفاق می افتاد همه نشونه ها به پسر شجاع ختم می شد (البته این نقشه شوم شیپورچی و دار و دسته اش بود ) ولی پسر شجاع با تلاش و پشتکار بیگناهیش رو ثابت می کرد و دزدان واقعی یعنی همون اجنبی های نامرد رو رسوا می کرد و آرامش رو به دهکده بر می گردوند .

 

در تمام این روزهای سخت پدر پسر شجاع گرچه به ظاهر خودش رو درگیر ماجراها نمی کرد ولی وقتی پسر شجاع متهم به دزدی می شد و گریه کنان به آغوش پدرش می رفت ،پدر پسر شجاع  به پسرش دلداری می داد و ازش حمایت می کرد .

 

اما این ظاهر ماجرا بود . قضیه فراتر از این چیزها بود .

 

ماجرای اصلی داستان بر می گشت به رابطه نامشروع و غیر اخلاقی پدر پسر شجاع  ومادر خرس مهربون .

بز پیر هم از ماجرا با خبر بود و با اون دو تا دستش توی یک کاسه بود .و همه ماجراهای ریز و درشت دهکده مربوط می شد به بازیهای پشت پرده این سه نفر که عملا همه حیوانات دهکده ،حتی پسر شجاع و دارودسته شیپورچی رو هم سرکار گذاشته بودند .

 

ماجرا ازین قرار بود که پدر پسر شجاع یه جورایی به مادر خرس مهربون نظر داشت . از پیشینه پدر خرس مهربون اطلاعی در دست نیست . معلوم نبود که پدر خرس مهربون از مادرش جدا شده یا اینکه فوت کرده و یا اصلا پدری در کار نبوده . به هر حال پدر پسر شجاع با مادر خرس مهربون یک ارتباط مخفی داشت . از اونجا که هم پسر شجاع و هم خرس مهربون این وسط مزاحم بودند ، مادر خرس مهربون همیشه به طور خیلی ناگهانی مریض می شد . خرس مهربون از همه جا بی خبر دوان دوان می رفت سراغ دکتر قلابی همون بز پیر . بز پیر هم تنها روشی که بلد بود یعنی همون کهنه خیس رو بکار می برد ولی حال مادر خرس مهربون خوب نمی شد.

در همین بین پسر شجاع و پدرش خودشون رو می رسوندند به خونه خرس مهربون .

پدر پسر شجاع به بز پیر  می گفت :دکتر!حالش خوب میشه ؟

دکتر هم که خودش یکی از افراد دخیل در این نقشه شوم بود می گفت :اگه اگه

پسر شجاع و خرس مهربون می پرسیدند اگه چی؟

دکتر بزی می گفت : اگه از اون علف سیاه داشتم شاید مادرت زنده می موند ولی حیف مع مع .

خرس مهربون می گفت :کدوم علف سیاه ؟

و دکتر بزی می گفت :دوای درد مادرتون یه علف سیاهه که پشت اون کوه بلند در میاد مع.

پسر شجاع می گفت :خب ما میریم علف سیاه رو پیدا می کنیم .

دکتر می گفت : مع مع نه بچه ها غیر ممکنه . اونجا خیلی خطرناکه .

بالاخره خرس مهربون و پسر شجاع عازم کوه بلند می شدند و پدر پسر شجاع می موند و مادر خرس مهربون .

خلاصه کنم پسر شجاع و خرس مهربون از کوههای بلند بالا می رفتند .با کمک هم مارهای بزرگ رو می کشتند . به یاری خرس مهربون از پرتگاههای باریک عبور می کردند و هر وقت یه دشمن گردن کلفت به پستشون می خورد خرس مهربون بیچاره یه کتک حسابی نوش جان می کرد و چندین و چند بار جون پسر شجاع رو نجات می داد تا اینکه اون علف سیاه رو پیدا می کردند و با اینکه سه روز رسیدنشون به علف سیاه  طول می کشید ، پس از پیدا کردنش در عرض 30 ثانیه بر می گشتند به دهکده . دکتر بزی علف سیاه رو می جوشاند و یه لیوان میداد به مادر خرس مهربون که با خوردن اون جوشانده  بلافاصله حالش خوب می شد.

 

جالب اینجا بود که با وجود  اینکه خرس مهربون بدبخت اون همه زحمت کشیده بود و کلی کتک خورده بود و بارها و بارها جون پسر شجاع رو نجات داده بود ، خانوم کوچولو به سمت پسر شجاع می دوید و دستاشو می گرفت و می گفت : آفرین پسر شجاع ،  تو جون مادر خرس مهربون رو نجات دادی .

 

 

اینجا بود که همه حیوانات دور پسر شجاع جمع می شدند و براش هورا می کشیدند و در آخر داستان پسر شجاع می دوید توی  بغل پدرش و پدرش که از پیپ گوشه لبش هیچ دودی بلند نمی شد می گفت : آفرین پسرم ؛ من به تو افتخار می کنم .

 

 

 

 

 پی نوشت 1 : مع صدای بز است .

 

پی نوشت 2 : رابطه پسر شجاع و پدرش هیچ ربطی به آخرین صحبت های رییس جمهور محبوب ندارد .

 

پی نوشت 3 : یکی از دوستان خوب وبلاگ نویس به نام نانی آزاد از روز جمعه در بیمارستان بستری شده ، براش دعا کنید  .



 

/ 69 نظر / 1670 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Maryam

به چه چیزها که فکر نمی کنی شما...!!! جالبه

درنا

سلام [لبخند] چه جالب! ما نمیدونستیم کارتون پسر شجاع هم سانسور میشده [نیشخند]

باز باران...

سلام از مطالب خواندنی و آموزنده ای!!!!! که روی وبتون میذارین لذت می برم. بدون اجازه لینکتون کردم. به ما هم سر بزنید.

غربت نشین

ُسلام . اتفاقی با وبلاگتون آشنا شدم ولی نوشته هاتون واقعا به دلم نشست و من بعد بیشتر سر میزنم

ضد منکرات

[نیشخند]سلام چقدر این دارو دسته شیپور چی شبیه هاشمی کروبی و موسوی شده

دکتر نیما

چقدر حال کردم از نوشتت. دمت گرم کلی هم خندیدم... این کارتون بهترین کارتون زمان بچگیامون بود

پارازیت

اگه من بخوام واسه این پستت کامنت بذارم حداقل 50 تا لازمه فعلا باید برم ، میام سر وقت

مهتاب

چقدر خلاقانه بود ... چقدر از دست دادم که اون روزها نخوندم ... ... پسر شجاعی که تا دلت بخواد پدر داشت و دست آخر هم کسی نتونست سرشماری شون کنه ... پدر پسر شجاع با کلاه وصله شده ... خانوم کوچولو که ورژن جدیدش روبان مشکی سرتاسری داره ... خرس مهربون .. دکتر ... علف سیاه ... وای کیامهر ! فوق العاده ای ...

مهتاب

با اینکه سه روز رسیدنشون به علف سیاه طول می کشید ، پس از پیدا کردنش در عرض 30 ثانیه بر می گشتند به دهکده ... ________ :))