حمل بار و توهمات ساعت چهار

همینکه بلند شدم صدا قطع شد

مانده بودم که آیا صداهایی که شنیده ام واقعی بوده یا توهم ؟

شیشه آب را سر کشیدم

گرم بود و  تلخ انگار

در یخچال را باز کردم و شیشه را سر کشیدم

خنک بود و شیرین

داشتم خودم را مهیای خواب می کردم که دوباره صداها برگشتند

مطمئن شدم که تصور نیست

دو نفر داشتند با هم حرف می زدند .

گوشم را به در چوبی چسباندم 

محکم بگیر ! میفته ها

انگار داشتند یک چیزی را  به تقلا پایین می بردند .

اما ساعت 4 صبح؟

ترس برم داشت .

از توی  چشمی که نگاه کردم ترسم بیشتر شد

نمی دانستم چه کنم

کاش مهربان بیدار بود و از او سوال می کردم که چه باید کرد ؟

یک زن و مرد  دو طرف یک پتو را گرفته بودند و در حالیکه پچ پچ می کردند

داشتند پتو را که پاهای یکنفر از آن آویزان بود پایین می بردند .

باید به پلیس زنگ بزنم ؟

اگر قاتل باشند و دخل خودم را بیاورند چی؟

دستم می لرزید .

عین فیلمهای جنایی  که اگر نفست در بیاید قاتل  به حسابت می رسد

نفس نمی کشیدم .

قلبم تند تند می زد .

جرات نداشتم  از توی چشمی بیرون را نگاه کنم .

 

انگار دم  در ما گیر کرده بودند و نمی توانستند پایین تر بروند .

زن و مرد داشتند با هم بحث می کردند  ولی من چیزی از حرفهایشان نمی فهمیدم .

پیشانیم سرد بود . سرد تر از شیشه آبی که در دستم گرفته بودم .

که تق تق آرامی به در خورد .

شوکه شدم

دیگر قلبم هم انگار نمی زد .

چند ثانیه گذشت و دوباره صدای تق تق در

مهربان غلت زد و با یک چشم باز پرسید : کیه ؟

من هم همین را پرسیدم : کیه ؟

آقای باستانی ؟

صدا آشنا بود اما هرچه فکر کردم یادم نیامد که  کجا این صدا را شنیده ام .

شما ؟

عبداللهی هستم .

عبداللهی ؟

تمام عبدالهی های  زندگیم را مرور کردم .

از ناصر عبداللهی گرفته تا  همخدمتی آموزشی مشهد

اما هیچکدام از لحاظ منطقی نمی توانستند الان

ساعت 4 صبح  با یک جنازه دم در خانه ما ایستاده باشند .

کدوم عبداللهی ؟

واحد  14

یادم آمد . مرد ریز نقشی که پراید سفید داشت .

و همیشه توی پارکینگ مشغول  ور رفتن با ماشینش بود .

بفرمایید ؟

میشه  در رو باز کنید ؟

به مهربان نگاه کردم که با یک چشم باز و با تعجب نگاهم می کرد .

چقدر مرد بودن اینجور موقع ها سخت است .

کاش به جای مهربان توی رختخواب بودم و داشتم  به شوهرم که دم در ایستاده

و جرات باز کردن در را دارد با یک چشم باز نگاه می کردم .

 

قیافه عبداللهی را توی ذهنم مرور کردم .

ریز نقش و ضعیف و هیکلش تقریبا نصف من  بود .

احتمالا  اگر با چوب هم توی سرم می کوبید ، دست خودش بیشتر درد می گرفت .

آب دهانم را قورت دادم و دستگیره را چرخاندم .

نور  خورد توی چشمم .

خانمش که تا آنروز ندیده بودمش چادرش را مرتب کرد و سرش را به علامت سلام تکان داد

و رویش را آنور کرد تا مرا در لباس خواب (لباس ؟ کدوم لباس ؟) نبیند .

خود عبداللهی  هم با لحنی ملتمسانه  رویت شد که می گفت :

به خدا شرمنده ام بیدارتون کردم ؟

گفتم : نه بیدار بودم داشتم آب می خوردم .(چه جمله مزخرفی)

میشه کمک کنید ؟ و به پتو اشاره کرد .

پیرمردی  با سر طاس و پیژامه و زیر پوش توی پتو  افتاده بود و دهانش باز مانده بود .

من هم در حالیکه دهانم مثل پیرمرد نیمه باز بود به عبداللهی نگاه کردم  .

پدرم هستن . حالش به هم خورده . میخوام ببرمش بیمارستان

خانومم نتونست بیاردشون وگرنه مزاحمتون نمیشدم .

سریع لباس پوشیدم  و  وارد راه پله شدیم .

حمل پیر مرد با پتو خیلی احمقانه بود . هر لحظه ممکن بود سرش به جایی بخورد .

اورا روی کولم انداختم و از پله ها پایین رفتیم .

صدای نفس هایش توی گوشم بود

و این علامت خوبی بود که هنوز زنده است  .

پیرمرد را توی ماشین عبداللهی گذاشتم  و در حالیکه هم خودش و هم خانمش با عجله تشکر می کردند

از پارکینگ  بیرون رفتند  و به سرعت دور شدند .

 

مهربان  خواب بود .

ولی من طبق معمول  ، قبل از خواب یک دنیا فکر داشتم  .

پدر عبداللهی  با  اونا زندگی میکنه ؟

واقعا پدرش بود ؟ پس چرا انقدر هیکلش بزرگ بود  و عبداللهی انقدر نحیف ؟

چرا به اورژانس زنگ نزدند ؟

من چرا تا به حال زن عبداللهی رو ندیده بودم ؟

اگه واقعا قاتل باشند چی ؟ منم شریکم در قتل ؟

چشمم دوباره گرم شد و خواب  مرا محکم در خودش بغل کرد .

ما که واحد 14 نداریم . داریم ؟

عبدالهی ماشینش سفید بود یا سیاه ؟

اسم هم خدمتیم  چی بود ؟ ناصر ؟

.

/ 55 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه

ساعت از 12 گذشتاااا[منتظر]

فلوت زن

به نظرم این طور موقع ها که خوابت نمی بره گوسفند بشمر و گرنه فکر و خیالا ممکنه کار دستت بده که اصلاً یادت بره مهربان کیه الان اینجا خوابیده ؟!!!![نیشخند]

مامانگار

[خنده][خنده] ...مردم از خنده...محشرررر بود...عاااالی....[چشمک]

مامانگار

...بهترین قسمتش ...کول کردن پدر عبداللهی بود...دیدنی بوده به مولا..[نیشخند]

دختری از یک شهر دور

جالب شده اینجا خیلی خوبه که بعده 3 تا کامنت رسیدم به جوابم!!! راستی من با افرادی که زن و بچه دارن کاری ندارم!!!

حرفخونه

خیلی با حال بود. کلی خندیدم از اون تیکه ای که آرزو کردی جان مهربان بودی و مسئولیتی نداشتی. قشنگ میتونم قیافتو تصور کنم. محشر بود.[دست]

مریم

عرق سرد روی پیشانی شما در مقابل خواب راحت مهربان... بالاخره مرد بودن این جور جاها به درد می خوره دیگه!

سمیه

مرد هم مردای قدیم[خنده] شوخی کردم به دل نگیری ولی وحشتناک بود ...چه قشنگ تند تند هم جواب دادی !