همه آدمها بالقوه قاتلند ...

مهربان بالاخره یکروزی  می فهمید

و من به طور وحشتناکی منتظر بودم تا یکروز که از سر کار بر می گردم

یا یک شب وقتی خوابیم صدایش  خانه را بردارد و  بفهمد

روزها می گذشتند و عجیب بود که مهربان

با تمام ریز بینی و دقتی که دارد حتی بو یی از ماجرا نبرده بود

 

ولی او دیگر مثل روزهای اول نبود ...

دیگر رفتن و آمدنش آرام و ساکت نبود

انگار وقیح شده بود

انگار نقطه ضعف مرا نسبت به خودش فهمیده بود

انگار ترس مرا از فهمیدن مهربان درک کرده بود

و من هرچه بیشتر کوتاه می آمدم انگار وقیح تر می شد

 

اوایل حس می کردم از مهربان می ترسد

یا اینکه دوست ندارد وقتی مهربان هست  ابراز وجود کند

ولی این اواخر دیگر انگار از مهربان هم نمی ترسید

از اینکه مهربان هم بفهمد و بداند ترسی نداشت

و من هر شب با کابوس سرم را روی بالش می گذاشتم

 

آن شب لعنتی

وقتی که مهربان خواب بود

تصمیم گرفتم تمام کنم این  قضیه  لعنتی را

و ای کاش هیچ وقت اصلا شروع نمی شد که لازم باشد اینطور تمام بشود

کاش اصلا پایش به خانه و زندگی ما باز نمی شد

 

مهربان خواب بود

و خیالم راحت بود که بیدار نمی شود  با صدای ما دوتا

زل زده بود توی چشمم

بدون ترس

بدون واهمه

بدون خجالت

انگار می دانست اینبار دیگر تصمیمم جدیست و شوخی نمی کنم

انگار می دانست می خواهم  برای بار اول و آخر از زندگیم بندازمش بیرون

انگار فهمیده بود می خواهم فکر و خیال و ترس و کابوس بودنش را یکباره پاک کنم

انگار فهمیده بود وجودش دارد خانه ما را به هم می ریزد

انگار همه اینها را می دانست اما باور نمی کرد که من مرد اینکار باشم

اعتراف می کنم که خوب مرا می شناخت در همین مدت نه چندان زیاد

 

همانطور که چشم دوخته بود توی چشمم عقب عقب رفت سمت دیوار

من هم رفتم طرفش

وقتی رسید به دیوار ایستاد و دیگر تکان نخورد

فهمید اینبار با تمامی دفعات قبل فرق دارد

انگار سر نوشتش برایش معلوم بود

 

مهربان از خواب بیدار شده بود

و ما را بهت زده نگاه می کرد

انگار  دیدن ما دو تا را  پیش هم  و با هم باور نمی کرد

انگار بودن او را توی خانه خودش

توی آشپزخانه تمیزش باور نمی کرد

 

مهربان حرف نمی توانست بزند و او همانطور تسلیم  چسبیده بود به دیوار و تکان نمی خورد

مهربان بهت زده نگاهم کرد

می دانستم که او هم می خواست این ماجرا تمام بشود

و ای کاش هیچ وقت  مرا در آن وضعیت نمی دید

کاش لا اقل توی آشپزخانه نمی دید

مهربان  طوری  که انگار از من ، از زندگی ، از خانه و از دنیا نا امید شده باشد

رویش را از من برگرداند و رفت

و من کار را تمام کردم

هنوز  کنار دیوار بود و نگاهم می کرد

که صدای برخورد دمپایی روی سرش توی آشپزخانه پیچید  .

 

مهربان در حالیکه هنوز ناراحت بود گفت :

من دیگه اون دمپایی لعنتی رو پام نمی کنم ...

 

/ 70 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهبا

این دفعه سلام شامگاهی

نیمه جدی

راستش من تا اخر ماجرا با هیجان خوندم !

تلاش

خیلی جالب بود تا تهش خوندمش با دلشوره....

زویا

بالاخره موفق شدم تا انتها بخونمش [چشمک] پس یه دمپایی دیگه برای همسر بانو خریدین؟ [چشمک]

مهتاب

یه جای کار ِ قشنگت می لنگید که از اون اول لو می رفت ... نمی دونم کجاش !؟

pirate37

سوکس بود؟[نیشخند] میگم با اینا بخوای راه بری که این انگشتات میمیرن که! نمیمیرن؟

دوست

ولی من رو دست نخوردم[چشمک]

محدثه

بلاخره باز شد! با اینکه از کامنتا فهمیده بودم سوسکه،اما بازم واسم جالب بود![چشمک]

سپیده

پس جوجو رو کشتی ... اونهم چسبیده به دیوار یا دمپایی ... [ناراحت]

مریم

هی روزگار! یاد دبیر دیفرانسیلم فتادم که وقتی سر کلاس سوسک اومد از کلاس رفت بیرون. آخه به اینم می گن مرد؟!